#داستان Instagram Photos & Videos

داستان - 700.5k posts

Hashtag Popularity

44.8
average comments
860.8
average likes

Latest #داستان Posts

  • ‌
‌
گـویـنـده : ‌
‌
@hmid_sh_ 🗣🎙‌‌
‌
‌
نـویـسـنـده : ‌
‌
@poorya__bkt ✍‌
‌
‌
ڪـاور :‌‌

(بـا تـشـڪـر فـراوان اَز رفـیـقِ گُـل)
‌
@eynkaaf_ ‌‌ ‌❤‌
‌
‌
‌
#حمیدشاهحسینی 🌱‌
‌‌
‌
پ.ن :
‌
‹دوسـتـان قـسـمـٺ اَول قـبـلاً یـڪ بـار مـنـتـشـر شُـده بـود›
‌ ‌
اَمـا دوسـت عـزیـز ‌
‌
@poorya__bkt ‌
‌
زحـمـٺ ڪـشـیـدن و یـڪ تـغـیـیـراتـے ٺوے قـسـمـت اول ایـجـاد ڪردن و بـخـش مـہـم ٺـر ایـنـڪہ ایـن داسـتـان زیـبـا رو ادامـہ دادن‌😍
(اگـر ایـن ڪار رو دوسـت داشـتـیـد حـمـایـت ڪنـیـد)‌
‌
‌‌
(سـپـاس اَز هـمـراهـیـٺـان)‌
🙏🌼🍃‌
‌
‌
‌
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
‌
‌
‌
‌
#داستان #دکلمه #دکلمه_غمگین #دکلمه_های_ناب #دکلمه_شعر #صداپیشه #گوینده #گویندگی #خسروشکیبایی #محمدرضاژاله #باران_نیکراه #شعر #شاعرانه #عشق #دلنوشته_غمگین #دلنوشته_ناب #متن_ادبی #متن_زیبا #متن_خاص #نویسنده


  • گـویـنـده : ‌

    @hmid_sh_ 🗣🎙‌‌


    نـویـسـنـده : ‌

    @poorya__bkt ✍‌


    ڪـاور :‌‌

    (بـا تـشـڪـر فـراوان اَز رفـیـقِ گُـل)

    @eynkaaf_ ‌‌ ‌❤‌



    #حمیدشاهحسینی 🌱‌
    ‌‌

    پ.ن :

    ‹دوسـتـان قـسـمـٺ اَول قـبـلاً یـڪ بـار مـنـتـشـر شُـده بـود›
    ‌ ‌
    اَمـا دوسـت عـزیـز ‌

    @poorya__bkt

    زحـمـٺ ڪـشـیـدن و یـڪ تـغـیـیـراتـے ٺوے قـسـمـت اول ایـجـاد ڪردن و بـخـش مـہـم ٺـر ایـنـڪہ ایـن داسـتـان زیـبـا رو ادامـہ دادن‌😍
    (اگـر ایـن ڪار رو دوسـت داشـتـیـد حـمـایـت ڪنـیـد)‌

    ‌‌
    (سـپـاس اَز هـمـراهـیـٺـان)‌
    🙏🌼🍃‌



    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .




    #داستان #دکلمه #دکلمه_غمگین #دکلمه_های_ناب #دکلمه_شعر #صداپیشه #گوینده #گویندگی #خسروشکیبایی #محمدرضاژاله #باران_نیکراه #شعر #شاعرانه #عشق #دلنوشته_غمگین #دلنوشته_ناب #متن_ادبی #متن_زیبا #متن_خاص #نویسنده

  •  0  0  16 minutes ago
  • 🌈🌈🌈🌈🌈حکایتی آشنا
پادشاهی در شهر گذر می‌کرد.مردی را دید که بزغاله‌ای با خود می‎برد.💎
شاه پرسید بزغاله را به چند خریده‌ای؟ مرد گفت:خانه‌ای داشتم، سال پیش فروختم که خانه‌ی بهتری بخرم.💎
امسال با پول آن خانه توانستم این بزغاله را بخرم.💎
پادشاه گفت: خانه‌ای دادی! و بزغاله گرفتی؟مرد گفت :آری 💎
به برکت پادشاهی شما،..سال دیگر با پول این بزغاله مرغکی توانم خرید.💎
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
#داستان#تاریخ#کهن#روایت#قصه#ادبتن#لقمان#پادشاه#ادبیات#فرهنگ#حکایت#حکایات#تصویر#کتاب#کتابخوانی#نویسنده#رمان#قصص#افسانه#پند#پندهای_زندگی#تهران #پندآموز#حکیمانه#سخنان_ناب#کتابخانه#ضربالمثل_ايراني #ضربالمثل
  • 🌈🌈🌈🌈🌈حکایتی آشنا
    پادشاهی در شهر گذر می‌کرد.مردی را دید که بزغاله‌ای با خود می‎برد.💎
    شاه پرسید بزغاله را به چند خریده‌ای؟ مرد گفت:خانه‌ای داشتم، سال پیش فروختم که خانه‌ی بهتری بخرم.💎
    امسال با پول آن خانه توانستم این بزغاله را بخرم.💎
    پادشاه گفت: خانه‌ای دادی! و بزغاله گرفتی؟مرد گفت :آری 💎
    به برکت پادشاهی شما،..سال دیگر با پول این بزغاله مرغکی توانم خرید.💎
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    #داستان #تاریخ #کهن #روایت #قصه #ادبتن #لقمان #پادشاه #ادبیات #فرهنگ#حکایت#حکایات#تصویر#کتاب#کتابخوانی#نویسنده#رمان#قصص#افسانه#پند#پندهای_زندگی#تهران #پندآموز#حکیمانه#سخنان_ناب#کتابخانه#ضربالمثل_ايراني #ضربالمثل

  •  5  2  32 minutes ago
  • کل شبو نخوایبدم،از صبح زود بیدارم،صدای صلوات که تو کوچه میاد به خودم میلرزم،صدای منحوس حسین دراز با لحن جاهل مآبانه ای میاد:برا سلامتی آقا اسماعیل صلوات،اسماعیلو میرسونن دم در و صداهای نحس حنده هاشون تو گوشم،که میرن،جمیله زود میره جلو خوش اومدی اسی جون،کلی قربون صدقه اش میره و من با حال خراب لبخند میزنم‌ سلام بابا،فقط یک نصفه روز خونه آروم بود،در با صدای وحشتناکی باز شدو اسماعیل با چوب کلفت افتاد به جون جمیله،چوبی که مال دسته کلنگ بود،واسش مهم نبود به کجا میزنه،با خشم اومد تو و دست یکی یکی بچه هارو گرفت و پرتشون میکرد تو حیاط خونمون کربلا بود،بچه ها با صدای بلند گریه میکردن شلوار همه بچه ها خیس بود،از ترس به خودشون شاشیده بودن،اسماعیل میگفت هیس وگرنه همتونو میکشم همینجا چال میکنم،جمیله زجه میزد اسی جون گو خوردم عنتو خوردم چی شده؟با گریه اومدم بیرون بابا تروخدا ولشون کن چی شده؟داد زد تو برو تو،نگاه به اون چمشهای درشت خون گرفته باعث شد واسه اولین بار برم تو و گرنه که همیشه قید کتک خوردن و میزدم نجاتشون میدادم،جمیله کماکان پای اسماعیلو چسبیده بود که با لگد دورش کرد و گفت:خونه مال بابای دیوثته که بچه منو انداختی تو کوچه؟بچه هاخو قربونی میکنم،شوهرخواهرت گوه خورده دست رو بچه من بلند کرده،چشمام تو اتاق اندازه نعلبکی شده بود!!!!کی به این سرعت آمار داده بود به اسماعیل،خون خونمو میخورد،تو که روزگار منو بدتر از عاقبت یزید کردی لعنتی،چرا با این بدبختها اینجوری میکنی که باز تقاصشو من پس بدم،فرشته کوچیک بود و صدای گریش واسه شیر بلند شده بود همه تو حیلط عین بید میلرزیدن و من بدبخت نمیدونستم به چی باید فکر کنم.
#دیار_مشرقی #نویسنده #نویسندگی #روزمرگی #زندگی_من #نویسنده_ایرانی #داستان #داستان_من #نویسنده_زن #داستان_واقعی #داستان_کوتاه #داستان_بلند #داستانک #رمان #رمان_آنلاین
  • کل شبو نخوایبدم،از صبح زود بیدارم،صدای صلوات که تو کوچه میاد به خودم میلرزم،صدای منحوس حسین دراز با لحن جاهل مآبانه ای میاد:برا سلامتی آقا اسماعیل صلوات،اسماعیلو میرسونن دم در و صداهای نحس حنده هاشون تو گوشم،که میرن،جمیله زود میره جلو خوش اومدی اسی جون،کلی قربون صدقه اش میره و من با حال خراب لبخند میزنم‌ سلام بابا،فقط یک نصفه روز خونه آروم بود،در با صدای وحشتناکی باز شدو اسماعیل با چوب کلفت افتاد به جون جمیله،چوبی که مال دسته کلنگ بود،واسش مهم نبود به کجا میزنه،با خشم اومد تو و دست یکی یکی بچه هارو گرفت و پرتشون میکرد تو حیاط خونمون کربلا بود،بچه ها با صدای بلند گریه میکردن شلوار همه بچه ها خیس بود،از ترس به خودشون شاشیده بودن،اسماعیل میگفت هیس وگرنه همتونو میکشم همینجا چال میکنم،جمیله زجه میزد اسی جون گو خوردم عنتو خوردم چی شده؟با گریه اومدم بیرون بابا تروخدا ولشون کن چی شده؟داد زد تو برو تو،نگاه به اون چمشهای درشت خون گرفته باعث شد واسه اولین بار برم تو و گرنه که همیشه قید کتک خوردن و میزدم نجاتشون میدادم،جمیله کماکان پای اسماعیلو چسبیده بود که با لگد دورش کرد و گفت:خونه مال بابای دیوثته که بچه منو انداختی تو کوچه؟بچه هاخو قربونی میکنم،شوهرخواهرت گوه خورده دست رو بچه من بلند کرده،چشمام تو اتاق اندازه نعلبکی شده بود!!!!کی به این سرعت آمار داده بود به اسماعیل،خون خونمو میخورد،تو که روزگار منو بدتر از عاقبت یزید کردی لعنتی،چرا با این بدبختها اینجوری میکنی که باز تقاصشو من پس بدم،فرشته کوچیک بود و صدای گریش واسه شیر بلند شده بود همه تو حیلط عین بید میلرزیدن و من بدبخت نمیدونستم به چی باید فکر کنم.
    #دیار_مشرقی #نویسنده #نویسندگی #روزمرگی #زندگی_من #نویسنده_ایرانی #داستان #داستان_من #نویسنده_زن #داستان_واقعی #داستان_کوتاه #داستان_بلند #داستانک #رمان #رمان_آنلاین

  •  3  0  39 minutes ago
  • ...
قسمت دوازدهم داستان💑
اون روز کذایی تموم شد. شنبه بود و کلاس مدرسه. هیچ چیزی در کنترل خودم نبود. بی اختیار بازم رفتم کلاس. میدونستم همه چی تموم شده. فقط چیزی که خیلی داشتم امید بود. رفتم کلاس با استرس نشستم تا لیلی بیاد.اومد و برعکس اینکه فکر میکردم اخراجم کنه فقط باهام حرف نزد. رفتم دلیلشو گفتم و چیزی نگفت و البته از پف چشام تابلو بود که چقدر گریه کردم. شایدم دلش سوخت😑
همینکه اخراج نشده بودم یعنی خدا با من بود و من باید دوباره یه کارایی می کردم. بعد تمرین برگشتم خونه و تصمیم گرفتم سخت ترین کار رو انجام بدم. منتظر شدم بابام اومد و گفتم میخوام باهات صحبت کنم. اونم گفت باشه. اولین کلمه اشکام سرازیر شد و از علاقم گفتم و حرف دلمو زدم اونم بغض کرد و گفت باشه اجازه میدم ولی شرط داره! یه لحظه حالم بد شد و ولی سریع گفت کاری نکن آبروم بره. به قدر کافی حرف پشت سرت هست که معلوم نیست کجا میره و الکی میگه باشگاه و تو تاریکی میاد و ....
سرم داغ شد. خدایا من به چی فکر می کردم و مردم به چی! 
از فردای اون شب دیگه تمام ذهنم به تمرین شد و هر دو هفته یه بار مسابقه داشتیم. توی ۲ ماه من ۸ تا طلا گرفته بودم یعنی تو هر مسابقه با دوتا طلا برمیگشتم🥇. هم به لیلی ثابت میشد هم بابام با مدرک میدید که سرم فقط به تمرینه و میدونستم پشت سرم ازم خیلی دفاع میکنه. بالاخره کمربند سبز گرفتم. تو مدرسه ارشد کلاس بودم و تو مینی سیتی ۹ نفر جلوتر از من بودن. همون هفته دوباره مسابقه و لیلی منو یه رده بالاتر از خودم ثبت نام کرده بود و من هم نمیدونستم ولی طلا گرفتم و سر همین ۷ روز بعد سبز بستن  به عنوان جایزه آبی گرفتم. هر ماه مسابقه بود و من قوی تر از قبل. 
همه چیز خوب پیش می‌رفت و من هر روز به لیلی نزدیکتر میشدم. بعد از مسابقه ها لیلی و دوستام و من میرفتیم بیرون. خیلی خوش میگذشت. ولی من کلمه ای حرف نمیزدم چون خجالت میکشیدم از لیلی. فقط نگاش می کردم. یه روز یکی از بچه ها گفت ناهار بیاین خونه ما. ماهم رفتیم. دوستم داشت از کنارم رد میشد که دستش خورد به من و منم بلند گفتم آی! لیلی ناراحت شد و به من گفت بی جنبه. منم تا دیدم ناراحت شد رفتم آروم بهش گفتم آخه من خیلی وقته تو سینم درد دارم. چشاش گرد شد و شوکه شد. فرداش برام وقت دکتر گرفت. باهم رفتیم دکتر و دکتر منو معاینه کرد و به من گفت برو بیرون. لیلی رو صدا کرد و بعد که از اتاق اومد بیرون دیدم چشاش پر از اشکه. بالاخره بعد از اصرارهای من گفت دکتر گفته سرطان سینه😔
من ازخیلی وقت پیش دردهای شدید داشتم و ولی نمیخواستم کسی بدونه. 

#داستان واقعی
  • ...
    قسمت دوازدهم داستان💑
    اون روز کذایی تموم شد. شنبه بود و کلاس مدرسه. هیچ چیزی در کنترل خودم نبود. بی اختیار بازم رفتم کلاس. میدونستم همه چی تموم شده. فقط چیزی که خیلی داشتم امید بود. رفتم کلاس با استرس نشستم تا لیلی بیاد.اومد و برعکس اینکه فکر میکردم اخراجم کنه فقط باهام حرف نزد. رفتم دلیلشو گفتم و چیزی نگفت و البته از پف چشام تابلو بود که چقدر گریه کردم. شایدم دلش سوخت😑
    همینکه اخراج نشده بودم یعنی خدا با من بود و من باید دوباره یه کارایی می کردم. بعد تمرین برگشتم خونه و تصمیم گرفتم سخت ترین کار رو انجام بدم. منتظر شدم بابام اومد و گفتم میخوام باهات صحبت کنم. اونم گفت باشه. اولین کلمه اشکام سرازیر شد و از علاقم گفتم و حرف دلمو زدم اونم بغض کرد و گفت باشه اجازه میدم ولی شرط داره! یه لحظه حالم بد شد و ولی سریع گفت کاری نکن آبروم بره. به قدر کافی حرف پشت سرت هست که معلوم نیست کجا میره و الکی میگه باشگاه و تو تاریکی میاد و ....
    سرم داغ شد. خدایا من به چی فکر می کردم و مردم به چی!
    از فردای اون شب دیگه تمام ذهنم به تمرین شد و هر دو هفته یه بار مسابقه داشتیم. توی ۲ ماه من ۸ تا طلا گرفته بودم یعنی تو هر مسابقه با دوتا طلا برمیگشتم🥇. هم به لیلی ثابت میشد هم بابام با مدرک میدید که سرم فقط به تمرینه و میدونستم پشت سرم ازم خیلی دفاع میکنه. بالاخره کمربند سبز گرفتم. تو مدرسه ارشد کلاس بودم و تو مینی سیتی ۹ نفر جلوتر از من بودن. همون هفته دوباره مسابقه و لیلی منو یه رده بالاتر از خودم ثبت نام کرده بود و من هم نمیدونستم ولی طلا گرفتم و سر همین ۷ روز بعد سبز بستن به عنوان جایزه آبی گرفتم. هر ماه مسابقه بود و من قوی تر از قبل.
    همه چیز خوب پیش می‌رفت و من هر روز به لیلی نزدیکتر میشدم. بعد از مسابقه ها لیلی و دوستام و من میرفتیم بیرون. خیلی خوش میگذشت. ولی من کلمه ای حرف نمیزدم چون خجالت میکشیدم از لیلی. فقط نگاش می کردم. یه روز یکی از بچه ها گفت ناهار بیاین خونه ما. ماهم رفتیم. دوستم داشت از کنارم رد میشد که دستش خورد به من و منم بلند گفتم آی! لیلی ناراحت شد و به من گفت بی جنبه. منم تا دیدم ناراحت شد رفتم آروم بهش گفتم آخه من خیلی وقته تو سینم درد دارم. چشاش گرد شد و شوکه شد. فرداش برام وقت دکتر گرفت. باهم رفتیم دکتر و دکتر منو معاینه کرد و به من گفت برو بیرون. لیلی رو صدا کرد و بعد که از اتاق اومد بیرون دیدم چشاش پر از اشکه. بالاخره بعد از اصرارهای من گفت دکتر گفته سرطان سینه😔
    من ازخیلی وقت پیش دردهای شدید داشتم و ولی نمیخواستم کسی بدونه.

    #داستان واقعی

  •  9  0  40 minutes ago
  • Part-20
🍁بوي نارنگي🍁
اونشب و فردا شب و شبهاي دگر...
من رفتم و مامان عادت كرد.
چون روحيه ام عوض شده كاري به كارم نداره.بعد از جدايي شون زياد نمي خنديدم و الان حالم خيلي خوب بود.
ولي عمر شادي م كوتاه شد چرا كه
وقتي امير دست آتي رو توي دست داشت براي من بوس ميفرستاد.
مهرداد طوريكه بهراد نبينه بهم چشمك ميزد .يعني نميدونست چقدر عاشقم؟
وقتي دور برم و نگاه ميكردم ،
تن شهر  بوي تعفن هرزگي ميداد.
جاي جاي محله رنگ خيانت داشت.
طعم آهه آدم ها رو كسي نميچشيد. صداي شكستن دل ها رو كسي نميشنيد.هوس جاي عشق نشسته و عادي شده و عشق ديگه عشق نيست.به فكر فرو رفتم نكنه بهراد هم مثل بقيه باشه..ميخواستم رابطه رو عميق تَر كنم.دو هفته از دوستي مون گذشته و ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم.يه شب وقتي دور و برم و خلوت ديدم گونه شو بوسيدم.
شوكه شد اما نگاه سوزان ش بهم جرأت داد.
بازوشو گرفتم تمام جسارت مو جمع كردم باز رفتم جلو..خودم رفتم..نزديك و نزديكتر..بي خيال به اطرافم گوشت و دادم دست گربه.. بوسه اي كه به بدنم صاعقه زد..
هرچند كوتاه ولي هوش از سرم پراند.
هردو نشستيم روي نيمكت پشت سرمان.تا چند دقيقه بعدش به هم نگاه نكرديم و حرفي نزديم.
بالاخره بهراد سكوت و شكست و گفت:يهو چيشد؟!
با خجالت گفتم:نميدونم.
خنديد .
ميخواستم جو و عوض كنم.گفتم:يه سوال بپرسم؟
با صدايي كه به زور شنيدم:بپرس.

+عاشق چي من شدي؟
-عشق!!!خيلي سنگينيه اشتباه متوجه احساست نشدي؟
+به نظرم عشق ،كلمه ي ضعيفيه نسبت به احساسي كه دارم.

رو به من نشست.زل زد بهم تا ببينه چقدر به حرفي كه زدم باور دارم.چقدر جدي ام يا چقدر حقيقت داره.
پرسيد :تو چي؟
گفتم:جواب منو ندادي!
گفت:اول تو بگو!
كمي فكر كردم عصبي گفتم:عشق كه از آدم اجازه نميگيره ..نميپرسه..يهو به خودت مياي ميبيني عاشق شدي.

دوباره صاف نشست و گفت:خب منم مثل تو.يهويي شد.

با لبخند شيطنت آميزي ادامه داد:من عاشق اتفاقات يهويي ام.
#رمان_عاشقانه #رمان #رمان_آنلاین #رمان_ایرانی #رمان_جدید #رمان_خوب #رمان_نویس #داستان #داستان_عشق #داستانک #داستانكوتاه #داستان_شب #قصه_شب #قصه #قصه_عشق
  • Part-20
    🍁بوي نارنگي🍁
    اونشب و فردا شب و شبهاي دگر...
    من رفتم و مامان عادت كرد.
    چون روحيه ام عوض شده كاري به كارم نداره.بعد از جدايي شون زياد نمي خنديدم و الان حالم خيلي خوب بود.
    ولي عمر شادي م كوتاه شد چرا كه
    وقتي امير دست آتي رو توي دست داشت براي من بوس ميفرستاد.
    مهرداد طوريكه بهراد نبينه بهم چشمك ميزد .يعني نميدونست چقدر عاشقم؟
    وقتي دور برم و نگاه ميكردم ،
    تن شهر بوي تعفن هرزگي ميداد.
    جاي جاي محله رنگ خيانت داشت.
    طعم آهه آدم ها رو كسي نميچشيد. صداي شكستن دل ها رو كسي نميشنيد.هوس جاي عشق نشسته و عادي شده و عشق ديگه عشق نيست.به فكر فرو رفتم نكنه بهراد هم مثل بقيه باشه..ميخواستم رابطه رو عميق تَر كنم.دو هفته از دوستي مون گذشته و ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم.يه شب وقتي دور و برم و خلوت ديدم گونه شو بوسيدم.
    شوكه شد اما نگاه سوزان ش بهم جرأت داد.
    بازوشو گرفتم تمام جسارت مو جمع كردم باز رفتم جلو..خودم رفتم..نزديك و نزديكتر..بي خيال به اطرافم گوشت و دادم دست گربه.. بوسه اي كه به بدنم صاعقه زد..
    هرچند كوتاه ولي هوش از سرم پراند.
    هردو نشستيم روي نيمكت پشت سرمان.تا چند دقيقه بعدش به هم نگاه نكرديم و حرفي نزديم.
    بالاخره بهراد سكوت و شكست و گفت:يهو چيشد؟!
    با خجالت گفتم:نميدونم.
    خنديد .
    ميخواستم جو و عوض كنم.گفتم:يه سوال بپرسم؟
    با صدايي كه به زور شنيدم:بپرس.

    +عاشق چي من شدي؟
    -عشق!!!خيلي سنگينيه اشتباه متوجه احساست نشدي؟
    +به نظرم عشق ،كلمه ي ضعيفيه نسبت به احساسي كه دارم.

    رو به من نشست.زل زد بهم تا ببينه چقدر به حرفي كه زدم باور دارم.چقدر جدي ام يا چقدر حقيقت داره.
    پرسيد :تو چي؟
    گفتم:جواب منو ندادي!
    گفت:اول تو بگو!
    كمي فكر كردم عصبي گفتم:عشق كه از آدم اجازه نميگيره ..نميپرسه..يهو به خودت مياي ميبيني عاشق شدي.

    دوباره صاف نشست و گفت:خب منم مثل تو.يهويي شد.

    با لبخند شيطنت آميزي ادامه داد:من عاشق اتفاقات يهويي ام.
    #رمان_عاشقانه #رمان #رمان_آنلاین #رمان_ایرانی #رمان_جدید #رمان_خوب #رمان_نویس #داستان #داستان_عشق #داستانک #داستانكوتاه #داستان_شب #قصه_شب #قصه #قصه_عشق

  •  12  7  41 minutes ago
  • [🌺لطفا لايك کنید🌺]
#خانزاده_مغرور 
#پارت_9
.
از اکسپلور میآی بقیه پست‌هارو ببین و اگه از داستان خوشت اومد پیج رو فالو کن😘❤💫
.
.
کوچک‌ترین اعتناءی خرجِ صدای درونم نکردم و سرم رو عقب چرخوندم،ماشین رو متوقف کرده بود!
سرش رو از شیشه بیرون آورد و با داد گفت:
_چی گفتی؟
پس حرفم رو شنید؟!
خیلی دلم می‌خواست بگم "اخبارو یه بار می‌گن" ولی جرأتش رو نداشتم.
ممکن بود عصبانی بشه!
اگه عصبانی بشه‌ها،،
می‌زنه از گردن به پایین ناقصم می‌کنه،
ازش بعید نیست!
خودم رو زدم به اون راه و وانمود کردم که حرفش رو نشنیدم.
و با عادی ترین حالت ممکن رکاب زدم و جلو رفتم.
وقتی مطمئن شدم که کمی ازش فاصله گرفتم سرم رو عقب چرخوندم تا نگاهش کنم که در یک چشم به هم زدنی ناپدید شد.
هینی کشیدم،،
و با چشم‌های گرد شده از ترس و تعجب "بسم الله" ای زیر لب گفتم و سر جام میخ شدم.
پی در پی نفسهای عمیقی کشیدم وقتی از شدت تپش قلبم کاسته شد،
سوی دِه حرکت کردم.
با اینکه می‌دونستم قراره کلی دور خودش بچرخه از کاری که کردم اصلاً پشیمون نشدم.
به نظرم حقش بود!
نبود؟!
‌.
.
بعد مدت زیادی دوچرخه سواری وارد کوچه ی منیرخانم اینا شدم.
جلوی درب زرد رنگ خونه‌اشون توقف کردم و دست دراز کرده مشتم رو چند بار به در کوبیدم.
_کیه؟اومدم.
با صدای زنی که اومد دستم رو پایین آوردم و منتظر شدم درب رو باز کنه.
وقتی چند دقیقه ای گذشت و خبری ازش نشد کلافه و محکم تر از قبل دستم رو به در زدم.
_چه خبرته؟مگه سر آوردی؟
با شنیدن صدای عصبی‌ش ریز خندیدم و جری تر از قبل به کارم ادامه دادم.
این هم یکی دیگه از مرض هایی بود که داشتم!
که وقتی کسی عصبانی می‌شد به جونم میفتاد و منم کاری می‌کردم تا مرز جنون پیش بره!
خشم داشت آروم آروم درون تموم سلول هام نفوذ می‌کرد.
این پیرزن چرا درو باز نمی‌کرد؟
دستم رو که درد گرفته بود نزدیکای گوشم تکونی دادم،
ابرو درهم کشیدم و با صورتی جمع شده زل زدم به درب!
 طی یک تصمیم،دستم رو عقب بردم و مشت سفتم رو با عصبانیت فرود آوردم که همون ثانیه در باز شد و محکم خورد به سر زنی و صدای بلند "آخ" گفتنش توی گوشم پیچید.
قیافه ی نگران و شرمگینی به خودم گرفتم و به منیرخانم که با دست سرش رو مالش می‌داد گفتم:
_اوه،ببخشد
.
🔹Follow⏬
📌@novel_star.official 
.
#جنگل #روستا #رمان #رمان_عاشقانه #داستان #کتاب #شمال #عشق #احساس #آهنگ #آرش_قصیری #هانده_ارچل
  • [🌺لطفا لايك کنید🌺]
    #خانزاده_مغرور
    #پارت_9
    .
    از اکسپلور میآی بقیه پست‌هارو ببین و اگه از داستان خوشت اومد پیج رو فالو کن😘❤💫
    .
    .
    کوچک‌ترین اعتناءی خرجِ صدای درونم نکردم و سرم رو عقب چرخوندم،ماشین رو متوقف کرده بود!
    سرش رو از شیشه بیرون آورد و با داد گفت:
    _چی گفتی؟
    پس حرفم رو شنید؟!
    خیلی دلم می‌خواست بگم "اخبارو یه بار می‌گن" ولی جرأتش رو نداشتم.
    ممکن بود عصبانی بشه!
    اگه عصبانی بشه‌ها،،
    می‌زنه از گردن به پایین ناقصم می‌کنه،
    ازش بعید نیست!
    خودم رو زدم به اون راه و وانمود کردم که حرفش رو نشنیدم.
    و با عادی ترین حالت ممکن رکاب زدم و جلو رفتم.
    وقتی مطمئن شدم که کمی ازش فاصله گرفتم سرم رو عقب چرخوندم تا نگاهش کنم که در یک چشم به هم زدنی ناپدید شد.
    هینی کشیدم،،
    و با چشم‌های گرد شده از ترس و تعجب "بسم الله" ای زیر لب گفتم و سر جام میخ شدم.
    پی در پی نفسهای عمیقی کشیدم وقتی از شدت تپش قلبم کاسته شد،
    سوی دِه حرکت کردم.
    با اینکه می‌دونستم قراره کلی دور خودش بچرخه از کاری که کردم اصلاً پشیمون نشدم.
    به نظرم حقش بود!
    نبود؟!
    ‌.
    .
    بعد مدت زیادی دوچرخه سواری وارد کوچه ی منیرخانم اینا شدم.
    جلوی درب زرد رنگ خونه‌اشون توقف کردم و دست دراز کرده مشتم رو چند بار به در کوبیدم.
    _کیه؟اومدم.
    با صدای زنی که اومد دستم رو پایین آوردم و منتظر شدم درب رو باز کنه.
    وقتی چند دقیقه ای گذشت و خبری ازش نشد کلافه و محکم تر از قبل دستم رو به در زدم.
    _چه خبرته؟مگه سر آوردی؟
    با شنیدن صدای عصبی‌ش ریز خندیدم و جری تر از قبل به کارم ادامه دادم.
    این هم یکی دیگه از مرض هایی بود که داشتم!
    که وقتی کسی عصبانی می‌شد به جونم میفتاد و منم کاری می‌کردم تا مرز جنون پیش بره!
    خشم داشت آروم آروم درون تموم سلول هام نفوذ می‌کرد.
    این پیرزن چرا درو باز نمی‌کرد؟
    دستم رو که درد گرفته بود نزدیکای گوشم تکونی دادم،
    ابرو درهم کشیدم و با صورتی جمع شده زل زدم به درب!
    طی یک تصمیم،دستم رو عقب بردم و مشت سفتم رو با عصبانیت فرود آوردم که همون ثانیه در باز شد و محکم خورد به سر زنی و صدای بلند "آخ" گفتنش توی گوشم پیچید.
    قیافه ی نگران و شرمگینی به خودم گرفتم و به منیرخانم که با دست سرش رو مالش می‌داد گفتم:
    _اوه،ببخشد
    .
    🔹Follow⏬
    📌@novel_star.official
    .
    #جنگل #روستا #رمان #رمان_عاشقانه #داستان #کتاب #شمال #عشق #احساس #آهنگ #آرش_قصیری #هانده_ارچل

  •  27  1  42 minutes ago
  • ✏ نام : جرج برنارد شاو
✏ زادروز : ۲۶ ژوئیه ۱۸۵۶
✏ درگذشته : ۲ نوامبر ۱۹۵۰
✏ پیشه :‌ نمایشنامه‌نویس - منتقد ادبی - اهل جدل - فعال سیاسی و مبلغ سوسیالیست
📚 بخشی از آثار : بریده‌های جراید - کاسه کوزه - کاندیدا - ژان مقدس
_____________________________________

✅ نظرات و پیشنهادات شما ، چه در کامنت و چه در دایرکت ، ارزشمنده👌
پس دریغش نکنید🙏
✅ ممنونم اگر صفحه رو با دوستان خود به اشتراک بذارید اگر هم که نذاشتید فدای سرتون😉
✅ بی زحمت دوستانی که مطالب رو کپی می کنند در صفحاتشان اگر دوست داشتند منبع رو ذکر کنند اگر هم که ذکر نکردید باز هم فدای سرتون.😀

_____________________________________

#جرج_برنارد_شاو
#نویسنده
#منتقد

#فیلم_و_کتاب
#سینما#فیلم#کتاب#ادبیات#نمایشنامه

#مولانا#سعدی#حافظ#خیام#فلسفه#َشاملو#اخوان#یوشیج#شعرنو#شعر_نو#شعرسپید#شعر_سپید#شعر#غزل#قصیده#داستان#رمان#هوشنگ_ابتهاج
  • ✏ نام : جرج برنارد شاو
    ✏ زادروز : ۲۶ ژوئیه ۱۸۵۶
    ✏ درگذشته : ۲ نوامبر ۱۹۵۰
    ✏ پیشه :‌ نمایشنامه‌نویس - منتقد ادبی - اهل جدل - فعال سیاسی و مبلغ سوسیالیست
    📚 بخشی از آثار : بریده‌های جراید - کاسه کوزه - کاندیدا - ژان مقدس
    _____________________________________

    ✅ نظرات و پیشنهادات شما ، چه در کامنت و چه در دایرکت ، ارزشمنده👌
    پس دریغش نکنید🙏
    ✅ ممنونم اگر صفحه رو با دوستان خود به اشتراک بذارید اگر هم که نذاشتید فدای سرتون😉
    ✅ بی زحمت دوستانی که مطالب رو کپی می کنند در صفحاتشان اگر دوست داشتند منبع رو ذکر کنند اگر هم که ذکر نکردید باز هم فدای سرتون.😀

    _____________________________________

    #جرج_برنارد_شاو
    #نویسنده
    #منتقد

    #فیلم_و_کتاب
    #سینما #فیلم #کتاب #ادبیات #نمایشنامه

    #مولانا#سعدی#حافظ#خیام#فلسفه#َشاملو#اخوان#یوشیج#شعرنو#شعر_نو#شعرسپید#شعر_سپید#شعر#غزل#قصیده#داستان#رمان#هوشنگ_ابتهاج

  •  3  0  42 minutes ago
  • سلام نازنینان.🙋🙋
امید دارم هر جا هستین در صحت و آرامش باشین و لباتون خندون...
این انتخاب پرده واسه من خیلی #داستان شد.ینی ما همه جا انقد پیرو #مدروز هستیم و من بیخبرم🤔😏
میگن که الان #پرده_پذیرایی به این صورت #مد شده که خیلی ساده برگزار شه😉 #حریر ساده...بدون #والان و هر امکانی.
سوای سلیقه های بعضیا که خیلی شلوغ و #پارچه_پرده منقوش و الوان میپسندن.این مد بنظرم جالب توجه اومد.
تا نظر شما چی باشه؟
انتخاب پرده مناسب خیلی مهمه.دقت کردین خونه رو بچینی ولی تا پرده به #پنجره ات آویزون نشه #دکوراسیون منزلت بچشم نمیاد...
دقت تو انتخاب مدل،رنگ،طرح پارچه،حتی جنس پارچه و... دست به دست هم میدن تا پرده خونه تعیین کنه به خونمون میاد یا نه
چه چیز دیگه ای تو انتخاب پرده مهمه؟لطفا شما راهنماییم کنید؟🙏🙏
#پارچه_پرده #پرده_مدرن #پرده_پذیرایی #پرده_شیک #پرده_اتاق_خواب #پرده_سالن #پرده_جدید
  • سلام نازنینان.🙋🙋
    امید دارم هر جا هستین در صحت و آرامش باشین و لباتون خندون...
    این انتخاب پرده واسه من خیلی #داستان شد.ینی ما همه جا انقد پیرو #مدروز هستیم و من بیخبرم🤔😏
    میگن که الان #پرده_پذیرایی به این صورت #مد شده که خیلی ساده برگزار شه😉 #حریر ساده...بدون #والان و هر امکانی.
    سوای سلیقه های بعضیا که خیلی شلوغ و #پارچه_پرده منقوش و الوان میپسندن.این مد بنظرم جالب توجه اومد.
    تا نظر شما چی باشه؟
    انتخاب پرده مناسب خیلی مهمه.دقت کردین خونه رو بچینی ولی تا پرده به #پنجره ات آویزون نشه #دکوراسیون منزلت بچشم نمیاد...
    دقت تو انتخاب مدل،رنگ،طرح پارچه،حتی جنس پارچه و... دست به دست هم میدن تا پرده خونه تعیین کنه به خونمون میاد یا نه
    چه چیز دیگه ای تو انتخاب پرده مهمه؟لطفا شما راهنماییم کنید؟🙏🙏
    #پارچه_پرده #پرده_مدرن #پرده_پذیرایی #پرده_شیک #پرده_اتاق_خواب #پرده_سالن #پرده_جدید

  •  1  0  43 minutes ago
  • :
🔹️فکر نمی‌کنیم از بین #شیعیان کسی این جمله را نشنیده باشد که «بدون #ولایت ، هیچ عملی مقبول نیست». جملاتی اینچنینی آنقدر بین شیعیان رایج هستند که تقریبا همه در ظاهر و روی کاغذ آن را پذیرفته‌اند اما زمانی که پای عمل به میان می‌آید، #داستان فرق می کند.
.
.
🎗بسیاری از اوقات در یادداشت‌های باقی مانده از دریانوردان و حتی دزدان‌ دریایی، نوشته‌هایی را پیدا می‌کنیم که به گروگان‌گیری ناخدا اشاره دارند. در بسیاری از اوقات خدمۀ کشتی حریص شده و سعی می‌کنند ناخدا را از صفحۀ روزگار محو کنند. اگر دین خدا را یک کشتی فرض کنیم، ناخدای این کشتی و تنها کسی که می‌داند چطور می‌توان این کشتی عظیم را هدایت کرد، خلیفۀ خدا و امام عصر در آن زمان می‌باشد، بلکه او (ع)خودِ کشتی است.
.
❓حال سوالی بسیار ساده از شما داریم: آیا فقط وجود این ناخدا کافی است، حتی اگر سکان به دست نگیرد؟
.
.
📌در اینجا با دو سوال مهم روبرو می‌شویم:
آیا سکان کشتی آگاهانه رها شده است یا ناخدا را گروگان گرفته‌اند؟ بحثی که از غدیر تا به امروز ادامه دارد، بحث خلافت الهی در زمین است. اگر قرار باشد خلیفۀ خدا (همان ناخدای کشتی) دست از امور حکومت‌داری (سکان کشتی) بکشد و آن را رها کند، پس او چطور ناخدایی است؟ آیا وجود یا عدم وجود او فرقی به حال ما می‌کند در حالی که موج‌های خروشان کشتی را به هر جهتی می‌کشند؟ آیا اگر ناخدا را در آب بیندازیم، تفاوتی در مسیر کشتی ایجاد می‌شود؟
.
.
🔆خلافت الهی زمانی ارزش دارد و به #ظهور حقیقی خود می‌رسد که سکان کشتی به دست ناخدای آن، یعنی امام #معصوم (ع)، باشد. اگر امام معصوم در بین افراد یک جامعه حضور داشته باشد اما حاکمیت امور را در دست نداشته باشد، هنوز هم قتل و غارت رخ می‌دهد و هنوز هم جنایت و دزدی رخ می‌دهد و هنوز هم به بیت‌المال مسلمانان دست درازی می‌شود و فقط عده‌ای انگشت‌شمار از خواص امام(ع) هستند که می‌توانند از حضور او فیض ببرند.
.
✅قبول کردن ولایت علی(ع) بدون قبول کردن خلافت او، مانند حضور ناخدا در کشتی است، البته به شرطی که گروگان گرفته شده باشد!
.
.
.

🗞برگرفته از #نشریه #گاهنامه مهدی " دِرفش "
.
.
.
__________________________
 #احمدالحسن_فرستاده_امام_مهدی #احمدالحسن_یمانی #یمانی_ظهور_کرد #نویسنده  #با_یمانی_سوی_مهدی_برویم  #فرستاده_مهدی_آمد #موفقیت #کرونا #تدریس #عشق #پول #ایرانی #تلاش #اللهم_عجل_لولیک_الفرج #احمدالحسن #یمانی #خدا #پوشاک #مهدیین_فرزندان_امام_مهدی #افغانستان #تکست #تکنولوژی #بورس
  • :
    🔹️فکر نمی‌کنیم از بین #شیعیان کسی این جمله را نشنیده باشد که «بدون #ولایت ، هیچ عملی مقبول نیست». جملاتی اینچنینی آنقدر بین شیعیان رایج هستند که تقریبا همه در ظاهر و روی کاغذ آن را پذیرفته‌اند اما زمانی که پای عمل به میان می‌آید، #داستان فرق می کند.
    .
    .
    🎗بسیاری از اوقات در یادداشت‌های باقی مانده از دریانوردان و حتی دزدان‌ دریایی، نوشته‌هایی را پیدا می‌کنیم که به گروگان‌گیری ناخدا اشاره دارند. در بسیاری از اوقات خدمۀ کشتی حریص شده و سعی می‌کنند ناخدا را از صفحۀ روزگار محو کنند. اگر دین خدا را یک کشتی فرض کنیم، ناخدای این کشتی و تنها کسی که می‌داند چطور می‌توان این کشتی عظیم را هدایت کرد، خلیفۀ خدا و امام عصر در آن زمان می‌باشد، بلکه او (ع)خودِ کشتی است.
    .
    ❓حال سوالی بسیار ساده از شما داریم: آیا فقط وجود این ناخدا کافی است، حتی اگر سکان به دست نگیرد؟
    .
    .
    📌در اینجا با دو سوال مهم روبرو می‌شویم:
    آیا سکان کشتی آگاهانه رها شده است یا ناخدا را گروگان گرفته‌اند؟ بحثی که از غدیر تا به امروز ادامه دارد، بحث خلافت الهی در زمین است. اگر قرار باشد خلیفۀ خدا (همان ناخدای کشتی) دست از امور حکومت‌داری (سکان کشتی) بکشد و آن را رها کند، پس او چطور ناخدایی است؟ آیا وجود یا عدم وجود او فرقی به حال ما می‌کند در حالی که موج‌های خروشان کشتی را به هر جهتی می‌کشند؟ آیا اگر ناخدا را در آب بیندازیم، تفاوتی در مسیر کشتی ایجاد می‌شود؟
    .
    .
    🔆خلافت الهی زمانی ارزش دارد و به #ظهور حقیقی خود می‌رسد که سکان کشتی به دست ناخدای آن، یعنی امام #معصوم (ع)، باشد. اگر امام معصوم در بین افراد یک جامعه حضور داشته باشد اما حاکمیت امور را در دست نداشته باشد، هنوز هم قتل و غارت رخ می‌دهد و هنوز هم جنایت و دزدی رخ می‌دهد و هنوز هم به بیت‌المال مسلمانان دست درازی می‌شود و فقط عده‌ای انگشت‌شمار از خواص امام(ع) هستند که می‌توانند از حضور او فیض ببرند.
    .
    ✅قبول کردن ولایت علی(ع) بدون قبول کردن خلافت او، مانند حضور ناخدا در کشتی است، البته به شرطی که گروگان گرفته شده باشد!
    .
    .
    .

    🗞برگرفته از #نشریه #گاهنامه مهدی " دِرفش "
    .
    .
    .
    __________________________
    #احمدالحسن_فرستاده_امام_مهدی #احمدالحسن_یمانی #یمانی_ظهور_کرد #نویسنده #با_یمانی_سوی_مهدی_برویم #فرستاده_مهدی_آمد #موفقیت #کرونا #تدریس #عشق #پول #ایرانی #تلاش #اللهم_عجل_لولیک_الفرج #احمدالحسن #یمانی #خدا #پوشاک #مهدیین_فرزندان_امام_مهدی #افغانستان #تکست #تکنولوژی #بورس

  •  4  0  55 minutes ago
  • [🌺لطفا لایك کنید🌺]
#خانزاده_مغرور 
#پارت_8
.
از اکسپلور میآی بقیه پست‌هارو ببین و اگه از داستان خوشت اومد پیج رو فالو کن😘❤💫
.
_ببین..مستقیم از اون مسیر میری،یه جاده خاکی هست وقتی رسیدی بهش میانبر بزن و همون راه رو بگیر برو خیلی زود می‌رسی به دِه!
به سرش تکون کوتاهی داد،
فکر کنم منظورش این بود《اوه،متوجه شدم بانوی زیبا!خیلی متشکرم》
اوه،،
منم چه توهمایی می‌زنم!
بانوی زیبا؟
اگه قرار بود که این رو بگه،همون اول می‌گفت و مثل بز مش کریم فقط سرش رو تکون نمی‌داد.
والله..!
اه،آدمم انقدر بی نزاکت؟
آدمم انقدر بی تربیت؟
انقدر بی ادب؟
حیف این ماشین که تو سوارشی!
حیف اون مدرکی که بهت دادن!
حیف اون دختری که قراره زن تو بشه!
حیف اون خونه ای که توش زندگی میکنی!
حیف اون کارخونه ای که قراره صاحاب بعدیش باشی!
حیف...
میبینی خدا؟!
میبینی؟
من می‌خوام خوب باشم اینا خودشون نمیذارن!
میگن یکم بهمون فحش بده..
منم بچه حرف گوش کن،
از ته قلبم فحش می‌دم که آروم شم!
خودت که شاهدی،،
من نمی‌خوام فحش کششون کنم اینا خودشون میخوان!!
کم کم داشتم عصبی می‌شدم.
طی یك تصمیم ناگهانی قبل اینکه به مرز عصبانیت برسم و هرچی از دهنم درمیاد بارش کنم از اولین دوربرگردون پیچیدم و اجازه ی پیش روی به خشمم رو ندادم.
با شنیدن صدای پوزخندش،
نگاهم بدون اینکه اختیاری روش داشته باشم،سمت ابروی بالا رفته‌ش جلب شد.
اندکی بعد از آن بالا آروم سر خورد پایین،و روی گوشه ی کج شده لب‌هاش نشست!
نمی‌دونم پیش خودش این «نگاه» رو چی تعبیر کرد که پوزخند مضحکی تحویلم داد و سرش رو هم از روی تأسف تکون داد.
با این حرکتش،
مغزم تازه به کار افتاد و فهمیدم که خیلی وقته به صورتش خیره شدم.
حتی الان هم بهش زل زدم!
اوه...اوه...
سریعاً،نگاهم رو ازش گرفتم و بجای سرخ و سفید شدن نظرم رو خیلی عادی در اطراف چرخوندم.
استاد نقش بازی کردن بودم،
جوری که همه باورشان می‌شد ولی از ریخت این بشر معلوم بود از اون بچه زرنگ هاست.
مردمک چشمم رو مجدداً روش زوم کردم!
بدون اینکه بهم نگاه کنه با ضربه ی انگشت سبابه عینک‌ش رو از روی سر،روی بینیِ خوش فرمش انداخت و ماشین رو به حرکت درآورد.
اخمامو توهم کشیدم و داد زدم:
_بی ادب،حداقل یه تشکر می‌کردی!
همون دقیقه یکی از اعماق وجودم بلند فریاد زد:((آدرس اشتباه دادی می‌خوای ازت تشکر هم بکنه؟))
.
🔹Follow⏬
📌@novel_star.official 
.
#رمان_عاشقانه #داستان #عشق #احساس #رمان #روستا #جنگل #خونه_شیک #ماشین #لجبازی #خدا #زیبایی #قلم #نوشته
  • [🌺لطفا لایك کنید🌺]
    #خانزاده_مغرور
    #پارت_8
    .
    از اکسپلور میآی بقیه پست‌هارو ببین و اگه از داستان خوشت اومد پیج رو فالو کن😘❤💫
    .
    _ببین..مستقیم از اون مسیر میری،یه جاده خاکی هست وقتی رسیدی بهش میانبر بزن و همون راه رو بگیر برو خیلی زود می‌رسی به دِه!
    به سرش تکون کوتاهی داد،
    فکر کنم منظورش این بود《اوه،متوجه شدم بانوی زیبا!خیلی متشکرم》
    اوه،،
    منم چه توهمایی می‌زنم!
    بانوی زیبا؟
    اگه قرار بود که این رو بگه،همون اول می‌گفت و مثل بز مش کریم فقط سرش رو تکون نمی‌داد.
    والله..!
    اه،آدمم انقدر بی نزاکت؟
    آدمم انقدر بی تربیت؟
    انقدر بی ادب؟
    حیف این ماشین که تو سوارشی!
    حیف اون مدرکی که بهت دادن!
    حیف اون دختری که قراره زن تو بشه!
    حیف اون خونه ای که توش زندگی میکنی!
    حیف اون کارخونه ای که قراره صاحاب بعدیش باشی!
    حیف...
    میبینی خدا؟!
    میبینی؟
    من می‌خوام خوب باشم اینا خودشون نمیذارن!
    میگن یکم بهمون فحش بده..
    منم بچه حرف گوش کن،
    از ته قلبم فحش می‌دم که آروم شم!
    خودت که شاهدی،،
    من نمی‌خوام فحش کششون کنم اینا خودشون میخوان!!
    کم کم داشتم عصبی می‌شدم.
    طی یك تصمیم ناگهانی قبل اینکه به مرز عصبانیت برسم و هرچی از دهنم درمیاد بارش کنم از اولین دوربرگردون پیچیدم و اجازه ی پیش روی به خشمم رو ندادم.
    با شنیدن صدای پوزخندش،
    نگاهم بدون اینکه اختیاری روش داشته باشم،سمت ابروی بالا رفته‌ش جلب شد.
    اندکی بعد از آن بالا آروم سر خورد پایین،و روی گوشه ی کج شده لب‌هاش نشست!
    نمی‌دونم پیش خودش این «نگاه» رو چی تعبیر کرد که پوزخند مضحکی تحویلم داد و سرش رو هم از روی تأسف تکون داد.
    با این حرکتش،
    مغزم تازه به کار افتاد و فهمیدم که خیلی وقته به صورتش خیره شدم.
    حتی الان هم بهش زل زدم!
    اوه...اوه...
    سریعاً،نگاهم رو ازش گرفتم و بجای سرخ و سفید شدن نظرم رو خیلی عادی در اطراف چرخوندم.
    استاد نقش بازی کردن بودم،
    جوری که همه باورشان می‌شد ولی از ریخت این بشر معلوم بود از اون بچه زرنگ هاست.
    مردمک چشمم رو مجدداً روش زوم کردم!
    بدون اینکه بهم نگاه کنه با ضربه ی انگشت سبابه عینک‌ش رو از روی سر،روی بینیِ خوش فرمش انداخت و ماشین رو به حرکت درآورد.
    اخمامو توهم کشیدم و داد زدم:
    _بی ادب،حداقل یه تشکر می‌کردی!
    همون دقیقه یکی از اعماق وجودم بلند فریاد زد:((آدرس اشتباه دادی می‌خوای ازت تشکر هم بکنه؟))
    .
    🔹Follow⏬
    📌@novel_star.official
    .
    #رمان_عاشقانه #داستان #عشق #احساس #رمان #روستا #جنگل #خونه_شیک #ماشین #لجبازی #خدا #زیبایی #قلم #نوشته

  •  28  1  56 minutes ago
  • ...
ساندرا سیسنروس عکسی از خود گذاشته با ماسک منقوش و شیلد و چتر و نوشته مد در سال‌های بلا

خانه‌ی خیابان مانگو
ما از اول در خیابان مانگو زندگی نمی‌کردیم. پیش از آن‌جا خانه‌مان در لومیس بود، طبقه‌ی سوم و قبل از آن در کی‌لر. پیش از کی‌لر در پائولینا بودیم و از آن پیش‌تر را یادم نیست. چیزی که یادم مانده اسباب‌کشی پشت اسباب‌کشی است. هربار هم انگار یکی به جمع‌مان اضافه می‌شد. زمانی که به خیابان مانگو رسیدیم شش نفر بودیم؛ مامان بابا، کارلوس، کی کی، خواهرم ننی و من.
خانه‌ی خیابان مانگو مال خودمان است و لازم نیست بابت آن به کسی اجاره‌ای بپردازیم، با طبقه‌ی پایینی‌ها از حیاط مشترک استفاده کنیم یا مواظب باشیم زیادی سروصدا راه نیندازیم، و حتی، صاحب‌خانه‌ای هم در کار نیست که فکر می‌کردیم گیرمان می‌آید.
مجبور بودیم آپارتمان لومیس را زود خالی کنیم. لوله‌های آب ترکیده بود و صاحب‌خانه حاضر نبود آن‌ها را عوض کند، چون خانه خیلی قدیمی بود. مجبور بودیم به‌سرعت خانه را خالی کنیم. از دست‌شویی و حمام همسایه استفاده می‌کردیم و آب را توی ظرف‌های خالی شیر به حمام می‌بردیم. برای همین مامان و بابا دنبال خانه‌ای بودند و برای همین به خانه ی خیابان مانگو اسباب کشیدیم که آن سر شهر بود.
#خانه_خیابان_مانگو
#ساندرا_سیسنروس
#اسدالله_امرایی
#داستان
#رمان
#داستان‌_ملل
#ادبیات_ملل 
#کتاب
#کتابخوانی
#انتشارات_نقش_و_نگار
  • ...
    ساندرا سیسنروس عکسی از خود گذاشته با ماسک منقوش و شیلد و چتر و نوشته مد در سال‌های بلا

    خانه‌ی خیابان مانگو
    ما از اول در خیابان مانگو زندگی نمی‌کردیم. پیش از آن‌جا خانه‌مان در لومیس بود، طبقه‌ی سوم و قبل از آن در کی‌لر. پیش از کی‌لر در پائولینا بودیم و از آن پیش‌تر را یادم نیست. چیزی که یادم مانده اسباب‌کشی پشت اسباب‌کشی است. هربار هم انگار یکی به جمع‌مان اضافه می‌شد. زمانی که به خیابان مانگو رسیدیم شش نفر بودیم؛ مامان بابا، کارلوس، کی کی، خواهرم ننی و من.
    خانه‌ی خیابان مانگو مال خودمان است و لازم نیست بابت آن به کسی اجاره‌ای بپردازیم، با طبقه‌ی پایینی‌ها از حیاط مشترک استفاده کنیم یا مواظب باشیم زیادی سروصدا راه نیندازیم، و حتی، صاحب‌خانه‌ای هم در کار نیست که فکر می‌کردیم گیرمان می‌آید.
    مجبور بودیم آپارتمان لومیس را زود خالی کنیم. لوله‌های آب ترکیده بود و صاحب‌خانه حاضر نبود آن‌ها را عوض کند، چون خانه خیلی قدیمی بود. مجبور بودیم به‌سرعت خانه را خالی کنیم. از دست‌شویی و حمام همسایه استفاده می‌کردیم و آب را توی ظرف‌های خالی شیر به حمام می‌بردیم. برای همین مامان و بابا دنبال خانه‌ای بودند و برای همین به خانه ی خیابان مانگو اسباب کشیدیم که آن سر شهر بود.
    #خانه_خیابان_مانگو
    #ساندرا_سیسنروس
    #اسدالله_امرایی
    #داستان
    #رمان
    #داستان‌_ملل
    #ادبیات_ملل
    #کتاب
    #کتابخوانی
    #انتشارات_نقش_و_نگار

  •  276  2  1 hour ago
  • من بارها سه گانه ارباب حلقه هارو دیدم، هربار جذاب تر از دفعه قبل تماشا کردم این فیلم رو و هربار... بیشتر به این قطعه علاقمند شدم. هرگز فکر نمیکردم این تکه جذاب از این فیلم رو اینقدر دقیق_ که خیلی بهش علاقمندم_ پیدا کنم!
.
.
( من دقیقا همین هابیت هستم در مواجه با مفهوم مرگ)
.
.
.
.
.#نگاه#دلنوشته#عاشقانه#دلبرانه#احساسی#متن_خاص#رقص#موزیک#موسیقی#دنس#بلی_رقص#داستان#رمان#نویسنده#شعر#سرزمین_خفته#خواب#وحشی_بافقی#ترکیب_بند#شرح_پریشانی#مهدی_فرجی#پرواز_همای#سه_گانه_ارباب_حلقه_ها #هابیت
  • من بارها سه گانه ارباب حلقه هارو دیدم، هربار جذاب تر از دفعه قبل تماشا کردم این فیلم رو و هربار... بیشتر به این قطعه علاقمند شدم. هرگز فکر نمیکردم این تکه جذاب از این فیلم رو اینقدر دقیق_ که خیلی بهش علاقمندم_ پیدا کنم!
    .
    .
    ( من دقیقا همین هابیت هستم در مواجه با مفهوم مرگ)
    .
    .
    .
    .
    . #نگاه #دلنوشته #عاشقانه #دلبرانه #احساسی #متن_خاص #رقص #موزیک #موسیقی #دنس#بلی_رقص#داستان#رمان#نویسنده#شعر#سرزمین_خفته#خواب#وحشی_بافقی#ترکیب_بند#شرح_پریشانی#مهدی_فرجی#پرواز_همای#سه_گانه_ارباب_حلقه_ها #هابیت

  •  6  0  1 hour ago
  • #داستان مهاجرت من قسمت دوم 
شهریور ۹۶ 
اوایل هفته اول شهریور بود که نومان روی واتس اپ پیام گذاشت که تا یک هفته دیگه باید بیام.من هم خب تقریبا آماده بودم.از طرفی سفر یک هفته ای به استانبول دلم رو قُرص تر کرده بود.حالا که تصمیمم قطعی شده بود مخالفت ها شروع شد که ترکیه به درد ادامه تحصیل نمیخوره.البته که فعلا حرفم فقط تجربه یک دوره پژوهشی بود.اما خب انگار مخالفان ترکیه رفتن ادامش رو هم به ادامه تحصیل ربط میدادند.
اول از همه پدرم بود که میگفت اگر بخواد آدم بره باید بره کشوری که ارزش داشته باشه.اشتباه نمیگفت.اما برای هر کشوری مقدماتی لازم بود.من طی این چندماه با کلی آدم مشورت کرده بودم.اگر کسی جواب منفی میداد به ترکیه راه حلی هم برای کشور بهتر نمیداد.از طرفی توی سفری که اسفند ۹۵ به ایتالیا داشتم فهمیدم گرفتن پوزیشن دکترا خیلی سخته و باید برای ارشد مجدد اقدام کنم.پروسه خوندن ارشدم تو ایران انقدر ازم وقت گرفته بود که به ارشد مجدد فکر نکنم.اما خُب من که برای شش ماه میخواستم برم و برگردم.پس دلیلی برای مخالفت نمیدیدم.ظرف مدت یک هفته پدر رو آماده کردم که باید برم و اگر نرم همیشه حسرت این موقعیت خواهم خورد.هر روز که به روز پروازم نزدیک میشد اضطراب و دلهره من بیشتر میشد.یادم شب پرواز انقد اضطراب اومده بود سراغم که تنفس برام سخت شده بود. انگار تو هوا اکسیژن نبود!فقط دوست داشتم شب پرواز تموم بشه.مادرم هم طبق معمول حواسش به همه چیز بود.میدونست باید در شروع راه باهام بیاد و بهم قوت قلب بده.بنابراین بلیط تهران به استانبول و  مسیر دوم یعنی استانبول به قونیه برای دو نفر رزرو شد.یعنی من و مادرم.
همه چیز برای رفتن حاضر بود.اما  دِل کندن از اطرافیان سخت بود.اون شب مصادف شده بود با شب سالگرد خالم.همش توی ذهنم میومد.اونم عاشق تحصیل بود و مدارج علمی بالا رو طی کرد اما دست تقدیر خالم رو اوایل جوونی از ما گرفت.آخرین چیزی که یادمه مریم خانم برادرم بود که بغضش ترکید و گفت نرو. من اون لحظه بود که رفتم توی یک اتاق به بهونه چک کردن دوباره وسایلام. بغضم سعی کردم  فرو ببرم.جلوی آینه ایستادم و  اشکایی که ناخواسته سرازیر شده بود رو سریع با دستمال پاک کردم.اومدم پیش مریم بهش گفتم شاید مابینش بیام و ناراحت نباشه.
حالا دیگه همه چیز آماده پرواز بود
  • #داستان مهاجرت من قسمت دوم
    شهریور ۹۶
    اوایل هفته اول شهریور بود که نومان روی واتس اپ پیام گذاشت که تا یک هفته دیگه باید بیام.من هم خب تقریبا آماده بودم.از طرفی سفر یک هفته ای به استانبول دلم رو قُرص تر کرده بود.حالا که تصمیمم قطعی شده بود مخالفت ها شروع شد که ترکیه به درد ادامه تحصیل نمیخوره.البته که فعلا حرفم فقط تجربه یک دوره پژوهشی بود.اما خب انگار مخالفان ترکیه رفتن ادامش رو هم به ادامه تحصیل ربط میدادند.
    اول از همه پدرم بود که میگفت اگر بخواد آدم بره باید بره کشوری که ارزش داشته باشه.اشتباه نمیگفت.اما برای هر کشوری مقدماتی لازم بود.من طی این چندماه با کلی آدم مشورت کرده بودم.اگر کسی جواب منفی میداد به ترکیه راه حلی هم برای کشور بهتر نمیداد.از طرفی توی سفری که اسفند ۹۵ به ایتالیا داشتم فهمیدم گرفتن پوزیشن دکترا خیلی سخته و باید برای ارشد مجدد اقدام کنم.پروسه خوندن ارشدم تو ایران انقدر ازم وقت گرفته بود که به ارشد مجدد فکر نکنم.اما خُب من که برای شش ماه میخواستم برم و برگردم.پس دلیلی برای مخالفت نمیدیدم.ظرف مدت یک هفته پدر رو آماده کردم که باید برم و اگر نرم همیشه حسرت این موقعیت خواهم خورد.هر روز که به روز پروازم نزدیک میشد اضطراب و دلهره من بیشتر میشد.یادم شب پرواز انقد اضطراب اومده بود سراغم که تنفس برام سخت شده بود. انگار تو هوا اکسیژن نبود!فقط دوست داشتم شب پرواز تموم بشه.مادرم هم طبق معمول حواسش به همه چیز بود.میدونست باید در شروع راه باهام بیاد و بهم قوت قلب بده.بنابراین بلیط تهران به استانبول و مسیر دوم یعنی استانبول به قونیه برای دو نفر رزرو شد.یعنی من و مادرم.
    همه چیز برای رفتن حاضر بود.اما دِل کندن از اطرافیان سخت بود.اون شب مصادف شده بود با شب سالگرد خالم.همش توی ذهنم میومد.اونم عاشق تحصیل بود و مدارج علمی بالا رو طی کرد اما دست تقدیر خالم رو اوایل جوونی از ما گرفت.آخرین چیزی که یادمه مریم خانم برادرم بود که بغضش ترکید و گفت نرو. من اون لحظه بود که رفتم توی یک اتاق به بهونه چک کردن دوباره وسایلام. بغضم سعی کردم فرو ببرم.جلوی آینه ایستادم و اشکایی که ناخواسته سرازیر شده بود رو سریع با دستمال پاک کردم.اومدم پیش مریم بهش گفتم شاید مابینش بیام و ناراحت نباشه.
    حالا دیگه همه چیز آماده پرواز بود

  •  17  0  1 hour ago
  • [🌺لطفا لایك کنید🌺]
#خانزاده_مغرور 
#پارت_7
.
از اکسپلور میآی بقیه پست‌هارو ببین و اگه از داستان خوشت اومد پیج رو فالو کن😘❤💫
‌‌.
.
تیپ و قیافه و اتومبیلی که سوارش بود همگی فریاد می‌زدند که اهل این طرفها نیست،پسر خان‌م نیست.
آره اون نیست!
آخه امکان ندارد یك خانزاده که قرارست خان بعدی باشد اسم روستاش رو نداند.
به احتمال زیاد یکی از اون بچه مایه‌دار های فرنگی ماب طهران‌ست که اومده دو سه روزی رو توی داهات سرسبز شمال بگذرونه!
اه،بیخیال..
مهم کی بودنش نیست که،
مهم بلایی است که قراره تا چند دقیقه ی دیگر سرش بیاید!
نظر به لباس های خیس و گِلی‌م دوختم.
در عرض یک صدم ثانیه فکری به سرم زد و نقشه ی پلیدی کشیدم.
هم مسیر بودیم و می‌خواستم بگم منم دارم به همون آبادی میرم اما حس شیطانیم مانع شد.
از اول اینطوری بودم،از همون بچگی اگه کار کسی رو چند دقیقه بعدش تلافی نمی‌کردم شب خواب به چشمام نمیومد!
لبخند لطیفی زدم،که فقط خودم از شیطانی بودنش مطلع بودم.
و با لحنی که پی به نقشه ی شومم نبرد گفتم:
_وای,مسیر رو کلا اشتباه اومدید!
"هان" ای گفت و جفت ابروهاش رو بالا فرستاد و با لحنی که تعجب درونش هویدا بود پرسید:
_مطمئنی؟!!
هر چه تقلا کردم زبونم نچرخید که جواب بدم و فقط تونستم برای تائید سرم رو سریعاً چندین بار بالا و پایین تکون بدم.
مشکوك نگاهم کرد!
همون نگاه پر از تردیدش کافی بود تا استرس مثل خوره به جونم بیفته..
سرش رو چرخوند و نظرش رو به دوراهی دوخت،در همون حال لبهاش رو تکونی داد و پچ پچ وار گفت:
_ولی منکه راهو درست اومدم!
آره درست اومدی،فقط کافیه دور بزنی و از مسیری که اومدی برگردی و نوشته ی سفید روی تابلوی سبز لجنیِ بزرگ رو بخونی!
اوه،نه..
تو که اسم ده رو یادت نیست،پس مسیری که من میگم رو میری فقط..
فقط کمی،،
راستش از کمی هم بیشتر دور و خطرناك و پیچیده است.
یعنی امکانش خیلی زیاده که توی جنگل گم بشی و یا اینکه توی جاده خاکی ای که مملو از شیشه خرده‌ست پنچر کنی!
حتی بنزین ماشینت هم میتونه تموم شه!
خب،چیکار کنم؟
مسیر جنگلیهِ و خطرات و احتمالات خودش رو داره!
لبخند بدجنسی از فکری که در ذهن داشتم روی لب نشوندم و گفتم:
_نه..
نگاهش رو طرفم سوق داد،
حرفم رو ادامه دادم:
_اشتباه اومدی!
دوباره ابروهای پرپشتش رو بالا داد.
سعی کردم و بالاخره موفق شدم نسبت به واکنش هاش بی تفاوت باشم.
با خباثت تمام به مسیر سمت راستی اشاره کردم و گفتم:
_ببین...
.
🔹Follow⏬
📌@novel_star.official
.
#رمان_عاشقانه #رمان #روستا #داستان #جنگل #شمال #هانده_ارچل #آرش_قصیری #عشق #لجبازی #لباس
  • [🌺لطفا لایك کنید🌺]
    #خانزاده_مغرور
    #پارت_7
    .
    از اکسپلور میآی بقیه پست‌هارو ببین و اگه از داستان خوشت اومد پیج رو فالو کن😘❤💫
    ‌‌.
    .
    تیپ و قیافه و اتومبیلی که سوارش بود همگی فریاد می‌زدند که اهل این طرفها نیست،پسر خان‌م نیست.
    آره اون نیست!
    آخه امکان ندارد یك خانزاده که قرارست خان بعدی باشد اسم روستاش رو نداند.
    به احتمال زیاد یکی از اون بچه مایه‌دار های فرنگی ماب طهران‌ست که اومده دو سه روزی رو توی داهات سرسبز شمال بگذرونه!
    اه،بیخیال..
    مهم کی بودنش نیست که،
    مهم بلایی است که قراره تا چند دقیقه ی دیگر سرش بیاید!
    نظر به لباس های خیس و گِلی‌م دوختم.
    در عرض یک صدم ثانیه فکری به سرم زد و نقشه ی پلیدی کشیدم.
    هم مسیر بودیم و می‌خواستم بگم منم دارم به همون آبادی میرم اما حس شیطانیم مانع شد.
    از اول اینطوری بودم،از همون بچگی اگه کار کسی رو چند دقیقه بعدش تلافی نمی‌کردم شب خواب به چشمام نمیومد!
    لبخند لطیفی زدم،که فقط خودم از شیطانی بودنش مطلع بودم.
    و با لحنی که پی به نقشه ی شومم نبرد گفتم:
    _وای,مسیر رو کلا اشتباه اومدید!
    "هان" ای گفت و جفت ابروهاش رو بالا فرستاد و با لحنی که تعجب درونش هویدا بود پرسید:
    _مطمئنی؟!!
    هر چه تقلا کردم زبونم نچرخید که جواب بدم و فقط تونستم برای تائید سرم رو سریعاً چندین بار بالا و پایین تکون بدم.
    مشکوك نگاهم کرد!
    همون نگاه پر از تردیدش کافی بود تا استرس مثل خوره به جونم بیفته..
    سرش رو چرخوند و نظرش رو به دوراهی دوخت،در همون حال لبهاش رو تکونی داد و پچ پچ وار گفت:
    _ولی منکه راهو درست اومدم!
    آره درست اومدی،فقط کافیه دور بزنی و از مسیری که اومدی برگردی و نوشته ی سفید روی تابلوی سبز لجنیِ بزرگ رو بخونی!
    اوه،نه..
    تو که اسم ده رو یادت نیست،پس مسیری که من میگم رو میری فقط..
    فقط کمی،،
    راستش از کمی هم بیشتر دور و خطرناك و پیچیده است.
    یعنی امکانش خیلی زیاده که توی جنگل گم بشی و یا اینکه توی جاده خاکی ای که مملو از شیشه خرده‌ست پنچر کنی!
    حتی بنزین ماشینت هم میتونه تموم شه!
    خب،چیکار کنم؟
    مسیر جنگلیهِ و خطرات و احتمالات خودش رو داره!
    لبخند بدجنسی از فکری که در ذهن داشتم روی لب نشوندم و گفتم:
    _نه..
    نگاهش رو طرفم سوق داد،
    حرفم رو ادامه دادم:
    _اشتباه اومدی!
    دوباره ابروهای پرپشتش رو بالا داد.
    سعی کردم و بالاخره موفق شدم نسبت به واکنش هاش بی تفاوت باشم.
    با خباثت تمام به مسیر سمت راستی اشاره کردم و گفتم:
    _ببین...
    .
    🔹Follow⏬
    📌@novel_star.official
    .
    #رمان_عاشقانه #رمان #روستا #داستان #جنگل #شمال #هانده_ارچل #آرش_قصیری #عشق #لجبازی #لباس

  •  58  1  1 hour ago
  • سالها از بودن ما در کانادا میگذشت هر چند پوست ما در این دوران به لطف و مرحمت دو ایرانی با مرام و جوانمرد کنده شده بود ( در آینده همه رو تعریف میکنم ) اما دیگه زمان اقدام برای سیتیزن شیپی من رسیده بود. همسرم و به طَبَعیت اون پسرم زودتر کانادایی شده بودند، دخترم هم که اینجا به دنیا اومد، اما من نه! چون 6 ماه خارج از خاک کانادا بودم. القصه امتحان رو پاس کردم و مراحل رو یکی یکی پشت سر گذاشتم تا اینکه دعوت شدم برای مراسم سیتیزن شیپی و به قول خودمون کانادایی شدنم.
خداروشاکرم که مادرم هم توی این جشن من رو همراهی کرد. قبل از شروع شدن مراسم بچه ها رو از ما جدا کردند و بردند به قسمتی دیگه و این کار هوشمندانه برای این بود که بچه ها طی مراسم خسته و کسل نشن و هم اینکه والدین اذیت نشن.
رفتیم و نشستیم. سخنران‌ها به نوبت شروع به صحبت کردند و طی سخنرانی سیتیزنی مارو تبریک گفتند و از ما به عنوان مهاجرهای قدیمی و شهروندهای جدید کانادایی تشکر کردند که با وجودمون به ساخته شدن کانادایی موفق کمک میکنیم.....
سخنرانیها تمام شد و نوبت قسم خوردن به ملکه انگلیس شد. ( یک چیز رو بگم که اکثر کاناداییها عجیب نسبت به این خانم  متعصب هستند و بی احترامی به ملکه انگلیس میتونه دردسر ساز بشه) و یک نکته حیاتی حتی اگر حین قسم به ملکه نمیخواهید قسم بخورید باید الکی دهنتون رو باز و بسته کنید و اداش رو در بیارید چون ....
بماند.....
اون لحظه بغض کردم و اشکم سرازیر شد. خوشحال بودم به خاطر اون لحظه اما اشکم از سرِ شوق نبود از سر دلتنگی و دلگیری بود. من بعد از انقلابی به دنیا آمدم که دستپرورده نمک نشناسی مردم سالها پیش بود. یک لحظه احساس کردم گدایی چیزی رو میکنم که زمانی کشورم در اوجش بوده و شاید اگر خیلی اتفاقات نبود الان من و کشورم ایران در جایگاهی بودیم که از بقیه کشورها سر و دست میشکستند برای سیتیزن شدنش...
در سال 1352 ایران تنها کشور در خاورمیانه بوده است که با اعتبار بالای پاسپورتش به راحتی به خیلی از کشورها میشده سفر کرد و برای بیش از 90 کشور جهان نیاز به ویزا نداشته. و حالا برای داشتن پاسپورت کانادایی باید قسم به بعضیها میخوردم ،باید سالها از عزیزانم،کشورم، خاکم و وطنم دور میبودم،  هزاران بدبختی و فلاکت رو در تنهایی تحمل میکردم،صداقت و شرافت خودم رو ثابت میکردم که به این جایگاه برسم. به پاسپورت کانادایی و سیتیزنی کانادا...به هون جایگاهی که سالها پیش جایگاه کشورم بود... 

ادامه در قسمت کامنت 👇
  • سالها از بودن ما در کانادا میگذشت هر چند پوست ما در این دوران به لطف و مرحمت دو ایرانی با مرام و جوانمرد کنده شده بود ( در آینده همه رو تعریف میکنم ) اما دیگه زمان اقدام برای سیتیزن شیپی من رسیده بود. همسرم و به طَبَعیت اون پسرم زودتر کانادایی شده بودند، دخترم هم که اینجا به دنیا اومد، اما من نه! چون 6 ماه خارج از خاک کانادا بودم. القصه امتحان رو پاس کردم و مراحل رو یکی یکی پشت سر گذاشتم تا اینکه دعوت شدم برای مراسم سیتیزن شیپی و به قول خودمون کانادایی شدنم.
    خداروشاکرم که مادرم هم توی این جشن من رو همراهی کرد. قبل از شروع شدن مراسم بچه ها رو از ما جدا کردند و بردند به قسمتی دیگه و این کار هوشمندانه برای این بود که بچه ها طی مراسم خسته و کسل نشن و هم اینکه والدین اذیت نشن.
    رفتیم و نشستیم. سخنران‌ها به نوبت شروع به صحبت کردند و طی سخنرانی سیتیزنی مارو تبریک گفتند و از ما به عنوان مهاجرهای قدیمی و شهروندهای جدید کانادایی تشکر کردند که با وجودمون به ساخته شدن کانادایی موفق کمک میکنیم.....
    سخنرانیها تمام شد و نوبت قسم خوردن به ملکه انگلیس شد. ( یک چیز رو بگم که اکثر کاناداییها عجیب نسبت به این خانم متعصب هستند و بی احترامی به ملکه انگلیس میتونه دردسر ساز بشه) و یک نکته حیاتی حتی اگر حین قسم به ملکه نمیخواهید قسم بخورید باید الکی دهنتون رو باز و بسته کنید و اداش رو در بیارید چون ....
    بماند.....
    اون لحظه بغض کردم و اشکم سرازیر شد. خوشحال بودم به خاطر اون لحظه اما اشکم از سرِ شوق نبود از سر دلتنگی و دلگیری بود. من بعد از انقلابی به دنیا آمدم که دستپرورده نمک نشناسی مردم سالها پیش بود. یک لحظه احساس کردم گدایی چیزی رو میکنم که زمانی کشورم در اوجش بوده و شاید اگر خیلی اتفاقات نبود الان من و کشورم ایران در جایگاهی بودیم که از بقیه کشورها سر و دست میشکستند برای سیتیزن شدنش...
    در سال 1352 ایران تنها کشور در خاورمیانه بوده است که با اعتبار بالای پاسپورتش به راحتی به خیلی از کشورها میشده سفر کرد و برای بیش از 90 کشور جهان نیاز به ویزا نداشته. و حالا برای داشتن پاسپورت کانادایی باید قسم به بعضیها میخوردم ،باید سالها از عزیزانم،کشورم، خاکم و وطنم دور میبودم، هزاران بدبختی و فلاکت رو در تنهایی تحمل میکردم،صداقت و شرافت خودم رو ثابت میکردم که به این جایگاه برسم. به پاسپورت کانادایی و سیتیزنی کانادا...به هون جایگاهی که سالها پیش جایگاه کشورم بود...

    ادامه در قسمت کامنت 👇

  •  1  3  1 hour ago
  • .
شما خوابین ..از خواب میپرین و برای چند ثانیه درصد آگاهیتون به محیط بالا میره
صدای نفساش رو میشنوین
چشماتونو دوباره میبندین و تلاش میکنین که خوابتون ببره..حرکتای بدنشو حس میکنین کنارتون..
چشماتونو بسته نگه میدارین و احتمالا یا به حرفی که امروز به فلان آدم زدین یا به چیزی که قراره فردا به بهمان آدم خواهید گفت فکر میکنین و احتمالا اولی رو نقد و دومی رو ویرایش میکنین
بعد متوجه میشین که پتو روی شما کشیده شد
اروم از بین مژه هاتون جوری که توی تاریکی اتاق معلوم نباشه نگاهش میکنین
که روی آرنجش بلند شده و با وسواس پتوی روتون رو مرتب میکنه 
و با پاهاش پتو رو از لبه ی تخت میکشه بالا تا هوای سرد از زیر پتو به پاهای شما نخوره و بعد اروم دراز میکشه و انگار نه انگار که داشته تا چند ثانیه قبلش با چه وسواسی از شما مراقبت میکرده چشماش رو میبنده و صدای نفس هاش به همون حالت طبیعی نفس های در حال خواب یک آدم برمیگرده.

که اگر بدترین آدم روی زمین هم باشه شما اون لحظه ازینکه برهنه ترین حس و حالتش رو دیدین لبخند میزنید.از اون خنده هایی که کاملا بی اراده ان و عموما غیرقابل کنترل.حتی اگه این لبخند از بیرون قابل رویت نباشه..
حتی میتونه با یه فشار کوچیک صدمه ثانیه ایه بازوهاتون به پهلوهاتون باشه...

یعنی میخوام بگم بدترین آدم روی زمین رو هم شما پیدا کنین یه چیزی از مخفی ترین حریمش اون گوشه ها به چشمتون میخوره که یه جای داستان جا میخورین و یه لبخند کوچولو میچسبه گوشه ی لباتون...

#متن_خاص #کپشن_خاص #آدم #داستان #کپشن #پروفایل #استایل #پروفایل_خاص #پرتره_هنری #دلنوشته #خاص #لایک #کامنت
  • .
    شما خوابین ..از خواب میپرین و برای چند ثانیه درصد آگاهیتون به محیط بالا میره
    صدای نفساش رو میشنوین
    چشماتونو دوباره میبندین و تلاش میکنین که خوابتون ببره..حرکتای بدنشو حس میکنین کنارتون..
    چشماتونو بسته نگه میدارین و احتمالا یا به حرفی که امروز به فلان آدم زدین یا به چیزی که قراره فردا به بهمان آدم خواهید گفت فکر میکنین و احتمالا اولی رو نقد و دومی رو ویرایش میکنین
    بعد متوجه میشین که پتو روی شما کشیده شد
    اروم از بین مژه هاتون جوری که توی تاریکی اتاق معلوم نباشه نگاهش میکنین
    که روی آرنجش بلند شده و با وسواس پتوی روتون رو مرتب میکنه
    و با پاهاش پتو رو از لبه ی تخت میکشه بالا تا هوای سرد از زیر پتو به پاهای شما نخوره و بعد اروم دراز میکشه و انگار نه انگار که داشته تا چند ثانیه قبلش با چه وسواسی از شما مراقبت میکرده چشماش رو میبنده و صدای نفس هاش به همون حالت طبیعی نفس های در حال خواب یک آدم برمیگرده.

    که اگر بدترین آدم روی زمین هم باشه شما اون لحظه ازینکه برهنه ترین حس و حالتش رو دیدین لبخند میزنید.از اون خنده هایی که کاملا بی اراده ان و عموما غیرقابل کنترل.حتی اگه این لبخند از بیرون قابل رویت نباشه..
    حتی میتونه با یه فشار کوچیک صدمه ثانیه ایه بازوهاتون به پهلوهاتون باشه...

    یعنی میخوام بگم بدترین آدم روی زمین رو هم شما پیدا کنین یه چیزی از مخفی ترین حریمش اون گوشه ها به چشمتون میخوره که یه جای داستان جا میخورین و یه لبخند کوچولو میچسبه گوشه ی لباتون...

    #متن_خاص #کپشن_خاص #آدم #داستان #کپشن #پروفایل #استایل #پروفایل_خاص #پرتره_هنری #دلنوشته #خاص #لایک #کامنت

  •  40  4  1 hour ago
  • #دستان_خالی

 دستم خالی بود.
جلوش نشسته بودمو از دردهاش میگفت.
گوش میدادم و برای هر جمله اش پاسخی گفتم.
برای هر داستانی که با غم تعریف می‌کرد دلایل و راهکاری گفتم.
از تمام آنچه آموخته بودم مایه گذاشتم.
نظرات کارشناسان و روانشناسان را گفتم.
نکات مهمی که در ذهنم زیر آن هارا خط کشیده بودم گفتم.
او هم حرف هایش را می‌زد، بغض می‌کرد، قورت میداد و سکوت می‌کرد.
حرف می‌زد، سکوت می‌کرد و حرف میزدم،.
حرف می‌زد و سکوت می‌کرد و حرف میزدم و حرف میزدم.
سکوت می‌کرد و حرف میزدم.
سکوت می‌کرد و حرف میزدم.
بغض می‌کرد، سکوت می‌کرد...
دقیقه ها گذشت، مطمئن بودم هرآنچه لازم است در طبق اخلاص تمام و کمال گفته ام.
اما... احساس نکردم بهتر شده، ولی اگر هرکس دیگری بود بعد این همه توصیه دلسوزانه قطعا آنچه نیاز داشت را برمی‌داشت و آرام میشد.
چرا او آرام نشده بود؟! خوب نشده بود و فقط سکوت کرده بود، بی صدا نگاه می‌کرد و سر تکان میداد فقط و فکر می‌کرد.
سکوت کردم و فکر کردم. دوستش داشتم و غمش مرا سنگین می‌کرد.
دلم میخواست اوهم خوب شود.
نگاهش کردم.
دستم را به سمتش بردم، دستش را گرفتم و به گرمی فشردم و نوازش کردم.
گفتم بگو، هرچه میخواهی بگو و مهر سکوت بر لبانم زدم...
تمام آنچه را بلد بودم ریختم دور و با تمام وجودم شدم دو گوش شنوا و دو دست گرم که دیگر خالی نبود.
سکوتش را شکست، بغضش هم شکست...
و آرام شد، آرام آرام...

پ ن:گوش شنوا #درمان_دردها
زهرا جعفری

#دلنوشته#داستان#صدداستان
#نویسندگی#غم#درس
  • #دستان_خالی

    دستم خالی بود.
    جلوش نشسته بودمو از دردهاش میگفت.
    گوش میدادم و برای هر جمله اش پاسخی گفتم.
    برای هر داستانی که با غم تعریف می‌کرد دلایل و راهکاری گفتم.
    از تمام آنچه آموخته بودم مایه گذاشتم.
    نظرات کارشناسان و روانشناسان را گفتم.
    نکات مهمی که در ذهنم زیر آن هارا خط کشیده بودم گفتم.
    او هم حرف هایش را می‌زد، بغض می‌کرد، قورت میداد و سکوت می‌کرد.
    حرف می‌زد، سکوت می‌کرد و حرف میزدم،.
    حرف می‌زد و سکوت می‌کرد و حرف میزدم و حرف میزدم.
    سکوت می‌کرد و حرف میزدم.
    سکوت می‌کرد و حرف میزدم.
    بغض می‌کرد، سکوت می‌کرد...
    دقیقه ها گذشت، مطمئن بودم هرآنچه لازم است در طبق اخلاص تمام و کمال گفته ام.
    اما... احساس نکردم بهتر شده، ولی اگر هرکس دیگری بود بعد این همه توصیه دلسوزانه قطعا آنچه نیاز داشت را برمی‌داشت و آرام میشد.
    چرا او آرام نشده بود؟! خوب نشده بود و فقط سکوت کرده بود، بی صدا نگاه می‌کرد و سر تکان میداد فقط و فکر می‌کرد.
    سکوت کردم و فکر کردم. دوستش داشتم و غمش مرا سنگین می‌کرد.
    دلم میخواست اوهم خوب شود.
    نگاهش کردم.
    دستم را به سمتش بردم، دستش را گرفتم و به گرمی فشردم و نوازش کردم.
    گفتم بگو، هرچه میخواهی بگو و مهر سکوت بر لبانم زدم...
    تمام آنچه را بلد بودم ریختم دور و با تمام وجودم شدم دو گوش شنوا و دو دست گرم که دیگر خالی نبود.
    سکوتش را شکست، بغضش هم شکست...
    و آرام شد، آرام آرام...

    پ ن:گوش شنوا #درمان_دردها
    زهرا جعفری

    #دلنوشته #داستان #صدداستان
    #نویسندگی #غم #درس

  •  4  0  1 hour ago
  • بد
  • بد

  •  14  1  1 hour ago
  • :
🔹️فکر نمی‌کنیم از بین #شیعیان کسی این جمله را نشنیده باشد که «بدون #ولایت ، هیچ عملی مقبول نیست». جملاتی اینچنینی آنقدر بین شیعیان رایج هستند که تقریبا همه در ظاهر و روی کاغذ آن را پذیرفته‌اند اما زمانی که پای عمل به میان می‌آید، #داستان فرق می کند.
.
.
🎗بسیاری از اوقات در یادداشت‌های باقی مانده از دریانوردان و حتی دزدان‌ دریایی، نوشته‌هایی را پیدا می‌کنیم که به گروگان‌گیری ناخدا اشاره دارند. در بسیاری از اوقات خدمۀ کشتی حریص شده و سعی می‌کنند ناخدا را از صفحۀ روزگار محو کنند. اگر دین خدا را یک کشتی فرض کنیم، ناخدای این کشتی و تنها کسی که می‌داند چطور می‌توان این کشتی عظیم را هدایت کرد، خلیفۀ خدا و امام عصر در آن زمان می‌باشد، بلکه او (ع)خودِ کشتی است.
.
❓حال سوالی بسیار ساده از شما داریم: آیا فقط وجود این ناخدا کافی است، حتی اگر سکان به دست نگیرد؟
.
.
📌در اینجا با دو سوال مهم روبرو می‌شویم:
آیا سکان کشتی آگاهانه رها شده است یا ناخدا را گروگان گرفته‌اند؟ بحثی که از غدیر تا به امروز ادامه دارد، بحث خلافت الهی در زمین است. اگر قرار باشد خلیفۀ خدا (همان ناخدای کشتی) دست از امور حکومت‌داری (سکان کشتی) بکشد و آن را رها کند، پس او چطور ناخدایی است؟ آیا وجود یا عدم وجود او فرقی به حال ما می‌کند در حالی که موج‌های خروشان کشتی را به هر جهتی می‌کشند؟ آیا اگر ناخدا را در آب بیندازیم، تفاوتی در مسیر کشتی ایجاد می‌شود؟
.
.
🔆خلافت الهی زمانی ارزش دارد و به #ظهور حقیقی خود می‌رسد که سکان کشتی به دست ناخدای آن، یعنی امام #معصوم (ع)، باشد. اگر امام معصوم در بین افراد یک جامعه حضور داشته باشد اما حاکمیت امور را در دست نداشته باشد، هنوز هم قتل و غارت رخ می‌دهد و هنوز هم جنایت و دزدی رخ می‌دهد و هنوز هم به بیت‌المال مسلمانان دست درازی می‌شود و فقط عده‌ای انگشت‌شمار از خواص امام(ع) هستند که می‌توانند از حضور او فیض ببرند.
.
✅قبول کردن ولایت علی(ع) بدون قبول کردن خلافت او، مانند حضور ناخدا در کشتی است، البته به شرطی که گروگان گرفته شده باشد!
.
.
.

🗞برگرفته از #نشریه #گاهنامه مهدی " دِرفش "
.
.
.
__________________________
 #احمدالحسن_فرستاده_امام_مهدی #احمدالحسن_یمانی #یمانی_ظهور_کرد #نویسنده  #با_یمانی_سوی_مهدی_برویم  #فرستاده_مهدی_آمد #موفقیت #کرونا #تدریس #عشق #پول #ایرانی #تلاش #اللهم_عجل_لولیک_الفرج #احمدالحسن #یمانی #خدا #پوشاک #مهدیین_فرزندان_امام_مهدی #افغانستان #تکست #تکنولوژی #بورس
  • :
    🔹️فکر نمی‌کنیم از بین #شیعیان کسی این جمله را نشنیده باشد که «بدون #ولایت ، هیچ عملی مقبول نیست». جملاتی اینچنینی آنقدر بین شیعیان رایج هستند که تقریبا همه در ظاهر و روی کاغذ آن را پذیرفته‌اند اما زمانی که پای عمل به میان می‌آید، #داستان فرق می کند.
    .
    .
    🎗بسیاری از اوقات در یادداشت‌های باقی مانده از دریانوردان و حتی دزدان‌ دریایی، نوشته‌هایی را پیدا می‌کنیم که به گروگان‌گیری ناخدا اشاره دارند. در بسیاری از اوقات خدمۀ کشتی حریص شده و سعی می‌کنند ناخدا را از صفحۀ روزگار محو کنند. اگر دین خدا را یک کشتی فرض کنیم، ناخدای این کشتی و تنها کسی که می‌داند چطور می‌توان این کشتی عظیم را هدایت کرد، خلیفۀ خدا و امام عصر در آن زمان می‌باشد، بلکه او (ع)خودِ کشتی است.
    .
    ❓حال سوالی بسیار ساده از شما داریم: آیا فقط وجود این ناخدا کافی است، حتی اگر سکان به دست نگیرد؟
    .
    .
    📌در اینجا با دو سوال مهم روبرو می‌شویم:
    آیا سکان کشتی آگاهانه رها شده است یا ناخدا را گروگان گرفته‌اند؟ بحثی که از غدیر تا به امروز ادامه دارد، بحث خلافت الهی در زمین است. اگر قرار باشد خلیفۀ خدا (همان ناخدای کشتی) دست از امور حکومت‌داری (سکان کشتی) بکشد و آن را رها کند، پس او چطور ناخدایی است؟ آیا وجود یا عدم وجود او فرقی به حال ما می‌کند در حالی که موج‌های خروشان کشتی را به هر جهتی می‌کشند؟ آیا اگر ناخدا را در آب بیندازیم، تفاوتی در مسیر کشتی ایجاد می‌شود؟
    .
    .
    🔆خلافت الهی زمانی ارزش دارد و به #ظهور حقیقی خود می‌رسد که سکان کشتی به دست ناخدای آن، یعنی امام #معصوم (ع)، باشد. اگر امام معصوم در بین افراد یک جامعه حضور داشته باشد اما حاکمیت امور را در دست نداشته باشد، هنوز هم قتل و غارت رخ می‌دهد و هنوز هم جنایت و دزدی رخ می‌دهد و هنوز هم به بیت‌المال مسلمانان دست درازی می‌شود و فقط عده‌ای انگشت‌شمار از خواص امام(ع) هستند که می‌توانند از حضور او فیض ببرند.
    .
    ✅قبول کردن ولایت علی(ع) بدون قبول کردن خلافت او، مانند حضور ناخدا در کشتی است، البته به شرطی که گروگان گرفته شده باشد!
    .
    .
    .

    🗞برگرفته از #نشریه #گاهنامه مهدی " دِرفش "
    .
    .
    .
    __________________________
    #احمدالحسن_فرستاده_امام_مهدی #احمدالحسن_یمانی #یمانی_ظهور_کرد #نویسنده #با_یمانی_سوی_مهدی_برویم #فرستاده_مهدی_آمد #موفقیت #کرونا #تدریس #عشق #پول #ایرانی #تلاش #اللهم_عجل_لولیک_الفرج #احمدالحسن #یمانی #خدا #پوشاک #مهدیین_فرزندان_امام_مهدی #افغانستان #تکست #تکنولوژی #بورس

  •  6  0  1 hour ago
  • .
‌چنان تنهاییِ درونمان بزرگ شده است که
آن‌زمانی که دوست‌ داشته شدن را
انتظار کشیده‌ایم،
منتظر ماندن را دوست داشته‌ایم...
#جمال_ثریا
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
.
.
.
.
.

#داستان#شعر#دلنوشته#فروغ_فرخزاد #احمد_شاملو #خاطرات#شاملو #امید_صباغ_نو #قیصر_امین_پور #سیمین_بهبهانی #سعدی#حافظ#سهراب_سپهری#فاضل_نظری#شاعر#شعرناب#شعر_ناب#حافظ#دلنوشته#شعرنو#سعدی#فروغ#علیرضا_آذر#محمدعلی_بهمنی#محمد_علی_بهمنی#احسان_قریشی#لیلا_کرد_بچه#محمدرضا_شفیعی_کدکنی#مولانا#مولانای_جان
  • .
    ‌چنان تنهاییِ درونمان بزرگ شده است که
    آن‌زمانی که دوست‌ داشته شدن را
    انتظار کشیده‌ایم،
    منتظر ماندن را دوست داشته‌ایم...
    #جمال_ثریا
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .

    ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
    .
    .
    .
    .
    .

    #داستان #شعر #دلنوشته #فروغ_فرخزاد #احمد_شاملو #خاطرات #شاملو #امید_صباغ_نو #قیصر_امین_پور #سیمین_بهبهانی #سعدی#حافظ#سهراب_سپهری#فاضل_نظری#شاعر#شعرناب#شعر_ناب#حافظ#دلنوشته#شعرنو#سعدی#فروغ#علیرضا_آذر#محمدعلی_بهمنی#محمد_علی_بهمنی#احسان_قریشی#لیلا_کرد_بچه#محمدرضا_شفیعی_کدکنی#مولانا#مولانای_جان

  •  2  0  1 hour ago

Top #داستان Posts

  • 𝐅𝐨𝐥𝐥𝐨𝐰 {@scary_for_teens} 𝐟𝐨𝐫 𝐦𝐨𝐫𝐞
.
.
من با همش کنار اومدم😐✋️
شمام سعی کنین کنار بیاین😂
جواب شماره هشت یادتون نره💋
.
.
تمامی داستان های توی پیج توسط خودم نوشته میشه بنابراین کپی فقط باید با ذکر منبع باشه❌
.
.
بچه ها به پیج بک آپ ریکوئست بدین، درخواستارو قبول نمیکنم تا به فالووینگاتون اضافه نشه فقط میمونه برای مبادا که اگر اتفاقی برای این پیج افتاد اونجا فعالیت کنم پس حتما ریکوئست بدین👇
𝑩𝒂𝒄𝒌𝒖𝒑~@scary.for.teens
.
.
#داستان #ترسناک #ترس #داستان_کوتاه
  • 𝐅𝐨𝐥𝐥𝐨𝐰 {@scary_for_teens} 𝐟𝐨𝐫 𝐦𝐨𝐫𝐞
    .
    .
    من با همش کنار اومدم😐✋️
    شمام سعی کنین کنار بیاین😂
    جواب شماره هشت یادتون نره💋
    .
    .
    تمامی داستان های توی پیج توسط خودم نوشته میشه بنابراین کپی فقط باید با ذکر منبع باشه❌
    .
    .
    بچه ها به پیج بک آپ ریکوئست بدین، درخواستارو قبول نمیکنم تا به فالووینگاتون اضافه نشه فقط میمونه برای مبادا که اگر اتفاقی برای این پیج افتاد اونجا فعالیت کنم پس حتما ریکوئست بدین👇
    𝑩𝒂𝒄𝒌𝒖𝒑~@scary.for.teens
    .
    .
    #داستان #ترسناک #ترس #داستان_کوتاه

  •  3,410  417  13 August, 2020
  • Artist🎨: @pascalcampionart
.
داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم..
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد.. به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود... فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصا باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»

چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»... گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»... خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...عکسش را از روی گوشیش نشانم داد.
خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم.
دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،
فقط سرد بود...

#مرتضی_برزگر 🌙
.
.
@morteza.barzegar
.......................................................
.
#کافه_قصه #داستان #قصه #قصه_کوتاه #داستانک #داستان_کوتاه #کتاب #هنر #شب
  • Artist🎨: @pascalcampionart
    .
    داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم..
    یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد.. به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود... فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصا باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»

    چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»... گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»... خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...عکسش را از روی گوشیش نشانم داد.
    خندیدم.
    گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...
    نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم.
    دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،
    فقط سرد بود...

    #مرتضی_برزگر 🌙
    .
    .
    @morteza.barzegar
    .......................................................
    .
    #کافه_قصه #داستان #قصه #قصه_کوتاه #داستانک #داستان_کوتاه #کتاب #هنر #شب

  •  1,687  27  3 hours ago
  • سلامیکم
چون خیلی دوست داشتین بدونید چی شد که اینجوری شد!
یکم براتون بگم امشب😄
که بقیش باشه واسه بعد😂🐌
تقریبا ۱۲ سال پیش تلفن خونه ما زنگ خورد☎️😮
و اون شب دوست دوران خدمت بابای من بعد اون همه سال (تقریبا ۱۸سال بعد از خدمت) شماره تماس بابا رو پیدا کرده بود و با ما تماس گرفت  بابا کلی خوشحال و غافلگیر شد و کلی صبت و خوش و بش کردن  و قرار شد ما تابستون ک میریم سفر تو مسیر بریم آمل و بهشون سر بزنیم😍
فکر کنم یه حدسایی زدین ولی نه اشتباه نزنید 
تا آخر داستان صبر کنید😄
تابستون شد و ما بار بندیل سفر بستیم
و یه شب بارونی رسیدیم آمل
میدون اول شهر قرار گذاشتیم
و اون شب بعد ۱۸سال بابا رفیق با وفای خودشو دید و سخت همدیگه رو تو آغوش گرفتن(کرونا نبود ک😂)
این داستان ادامه دارد... زیر پست حدس بزنید چی میشه؟
#داستان
#آمل
#عقد
#آشنایی
#لباس_ست
#سوپرمن
  • سلامیکم
    چون خیلی دوست داشتین بدونید چی شد که اینجوری شد!
    یکم براتون بگم امشب😄
    که بقیش باشه واسه بعد😂🐌
    تقریبا ۱۲ سال پیش تلفن خونه ما زنگ خورد☎️😮
    و اون شب دوست دوران خدمت بابای من بعد اون همه سال (تقریبا ۱۸سال بعد از خدمت) شماره تماس بابا رو پیدا کرده بود و با ما تماس گرفت بابا کلی خوشحال و غافلگیر شد و کلی صبت و خوش و بش کردن و قرار شد ما تابستون ک میریم سفر تو مسیر بریم آمل و بهشون سر بزنیم😍
    فکر کنم یه حدسایی زدین ولی نه اشتباه نزنید
    تا آخر داستان صبر کنید😄
    تابستون شد و ما بار بندیل سفر بستیم
    و یه شب بارونی رسیدیم آمل
    میدون اول شهر قرار گذاشتیم
    و اون شب بعد ۱۸سال بابا رفیق با وفای خودشو دید و سخت همدیگه رو تو آغوش گرفتن(کرونا نبود ک😂)
    این داستان ادامه دارد... زیر پست حدس بزنید چی میشه؟
    #داستان
    #آمل
    #عقد
    #آشنایی
    #لباس_ست
    #سوپرمن

  •  1,039  75  12 August, 2020
  • #پارت_سوم
•
_آقاداداش زنگ زد گفت برن 
_كدومشون ؟ سعيد ؟ 
_نفهميدم منم 
_با مامان خرد كردي اينارو ؟ 
و بعد با سر با حالت جدي هميشگيش كه دلم ميرفت براش اشاره اي ميده به هويج ها 
_نه خودم تنها 
_باشه برو 
داوود تنها كسي بود كه هميشه هوامو داشت و ميشد باهاش دو كلمه حرف زد ، ميرم مشغول جمع و جور كردن آشپزخونه ميشم كه بعد بشينم اون چندتا دونه هويچ هم خرد كنم كه داوود با دستهاي خيس ميشينه جلوي سيني و تخته 
_دوتا دستمال كاغذي بده من 
بهش ميدم اول دست هاشو و بعد صورتشو تميز ميكنه 
اول با دقت نگاه ميكنه كه من چطور خرد كردن 
و بعد چاقو رو بر ميداره و مشغول ميشه 
_نه داداش خوب نيست بده من انجام بدم 
_چي خوب نيست 
_بده من داداش كم مونده 
و سعي ميكنم چاقورو از دستش بگيرم كه صداشو كمي ميبره بالا 
_اه دست نزن الان دستمو ميبرم 
داوود هيچوقت قربون صدقه من نرفته بود اما هميشه به من نشون داده بود كه دوستم داره چيزي كه همه ازم دريغ كرده بودن توي اين خانواده 
_داداش چايي برات بريزم ؟
_نه ، فقط يك تكه نبات بده بذارم دهنم مزه دهنم تلخه
نگاهش كه ميكردم ضعف ميكردم ، تمام خانواده ام يك طرف و داوود هم يك طرف 
بهش نبات ميدم و ميشينم رو به روش 
_پاشو برو برنامه كودك ببين تا مامان نيومده 
از شدت خوشحالي بغض ميكنم از اينكه يكي ميدونه منم بچه ام ، من فقط يكدونه عروسك داشتم كه اونم پارسال داوود برام خريده بود و مامان هم گفته بود آقاجونت نبينش 
براي همين قايمش كرده بودم و اخرشب ها وقتي ميخواستم بخوابم درش ميوردم و نگاهش ميكردم 
تا ميخوام از آشپزخونه بزنم بيرون هيكل آقاجون رو ميبينم و قلبم به تپش ميفته ، لكنت زبون ميگيرم و با من من سلام ميكنم 
اقاجون كه انگار منو اصلا نديده به پشت سرم سرك ميكشه و با اخم داوود و صدا ميزنه 
داوود يك آن سرشو بالا مياره ميشه ترسو توي نگاهش ديد ، به سختي آب دهنش رو قورت ميده و سعي ميكنه با اعتماد بنفس بلند بشه و خيلي محكم ميگه
_سلام بابا 
نگاه ساعت ميكنه ، ساعت ٨:٥٠ 
_مثله خاله ها داري چه غلطي ميكني ؟ 
_يعني چي ؟ 
_روسري سر كن دامنم بپوش 
نگاهم به تسبيح دور دست باباست ، اين تسبيح كه به جاي دادن حاجت بيشتر بدن منو لمس كرده و من ميدونستم چقدر درد داره ، بابا هيچوقت منو نميزد حتي اگر از دستم خيلي عصباني بود نهايتش همين زدن تسبيح بود كه دردش برام هميشه به يادگار مونده
  • #پارت_سوم

    _آقاداداش زنگ زد گفت برن
    _كدومشون ؟ سعيد ؟
    _نفهميدم منم
    _با مامان خرد كردي اينارو ؟
    و بعد با سر با حالت جدي هميشگيش كه دلم ميرفت براش اشاره اي ميده به هويج ها
    _نه خودم تنها
    _باشه برو
    داوود تنها كسي بود كه هميشه هوامو داشت و ميشد باهاش دو كلمه حرف زد ، ميرم مشغول جمع و جور كردن آشپزخونه ميشم كه بعد بشينم اون چندتا دونه هويچ هم خرد كنم كه داوود با دستهاي خيس ميشينه جلوي سيني و تخته
    _دوتا دستمال كاغذي بده من
    بهش ميدم اول دست هاشو و بعد صورتشو تميز ميكنه
    اول با دقت نگاه ميكنه كه من چطور خرد كردن
    و بعد چاقو رو بر ميداره و مشغول ميشه
    _نه داداش خوب نيست بده من انجام بدم
    _چي خوب نيست
    _بده من داداش كم مونده
    و سعي ميكنم چاقورو از دستش بگيرم كه صداشو كمي ميبره بالا
    _اه دست نزن الان دستمو ميبرم
    داوود هيچوقت قربون صدقه من نرفته بود اما هميشه به من نشون داده بود كه دوستم داره چيزي كه همه ازم دريغ كرده بودن توي اين خانواده
    _داداش چايي برات بريزم ؟
    _نه ، فقط يك تكه نبات بده بذارم دهنم مزه دهنم تلخه
    نگاهش كه ميكردم ضعف ميكردم ، تمام خانواده ام يك طرف و داوود هم يك طرف
    بهش نبات ميدم و ميشينم رو به روش
    _پاشو برو برنامه كودك ببين تا مامان نيومده
    از شدت خوشحالي بغض ميكنم از اينكه يكي ميدونه منم بچه ام ، من فقط يكدونه عروسك داشتم كه اونم پارسال داوود برام خريده بود و مامان هم گفته بود آقاجونت نبينش
    براي همين قايمش كرده بودم و اخرشب ها وقتي ميخواستم بخوابم درش ميوردم و نگاهش ميكردم
    تا ميخوام از آشپزخونه بزنم بيرون هيكل آقاجون رو ميبينم و قلبم به تپش ميفته ، لكنت زبون ميگيرم و با من من سلام ميكنم
    اقاجون كه انگار منو اصلا نديده به پشت سرم سرك ميكشه و با اخم داوود و صدا ميزنه
    داوود يك آن سرشو بالا مياره ميشه ترسو توي نگاهش ديد ، به سختي آب دهنش رو قورت ميده و سعي ميكنه با اعتماد بنفس بلند بشه و خيلي محكم ميگه
    _سلام بابا
    نگاه ساعت ميكنه ، ساعت ٨:٥٠
    _مثله خاله ها داري چه غلطي ميكني ؟
    _يعني چي ؟
    _روسري سر كن دامنم بپوش
    نگاهم به تسبيح دور دست باباست ، اين تسبيح كه به جاي دادن حاجت بيشتر بدن منو لمس كرده و من ميدونستم چقدر درد داره ، بابا هيچوقت منو نميزد حتي اگر از دستم خيلي عصباني بود نهايتش همين زدن تسبيح بود كه دردش برام هميشه به يادگار مونده

  •  157  38  9 hours ago
  • .
شاید این بار، حوا، عاشقِ آدم شده است!
یا که یکبار، عوض، آدم و عالم شده است!
در کتاب و قصه ها فرهاد قصدِ کوه کرد؛
در کتابِ ما چرا من کمرم خم شده است؟ 
عشقِ لیلی؛ عشقِ مجنون ها همین بود..،؟
نقشِ مان در عشق، انگار که درهم شده است!
در کدام قصه، زنی عاشقِ مردی شده است..
بعد از آن تمامِ آن زن، غم و ماتم شده است؟
نه که عشقِ من و تو از قصه ها کم باشد..
فقط انگار که از قصه کسی کم شده است!
داستان ها را عوض کردند شاید، راستش...
من که گویم آدم هم از عشق، آدم شده است!
مثلا شاید که فرهاد مثلِ تو عاشق نبود...
عشقشان از سویِ شیرین، سخت و محکم شده است..
داستانِ حاتمِ طایی شنیدم، در دلم..
گفتم این حاتم هم از عشق، حاتم شده است!
شایدم این قصه ها را بد رساندند به ما...
از غصه ی این قصه ها، مغزِ سرم سم شده است.
فارغ از افسانه و فکر و خیالِ قصه ها
چه کند حوایی که عاشقِ آدم شده است؟؟؟؟؟؟
.
#شاید_این_بار_حوا...
#رقصانه_ی_آراهانا 
.
پ.ن: نظرتون چیه؟ شما هم مثلِ من داستان ها رو باور ندارین؟🥺 فکر می کنید اونقدر واقعی و پاک و قشنگ بودن؟😔💔
  • .
    شاید این بار، حوا، عاشقِ آدم شده است!
    یا که یکبار، عوض، آدم و عالم شده است!
    در کتاب و قصه ها فرهاد قصدِ کوه کرد؛
    در کتابِ ما چرا من کمرم خم شده است؟
    عشقِ لیلی؛ عشقِ مجنون ها همین بود..،؟
    نقشِ مان در عشق، انگار که درهم شده است!
    در کدام قصه، زنی عاشقِ مردی شده است..
    بعد از آن تمامِ آن زن، غم و ماتم شده است؟
    نه که عشقِ من و تو از قصه ها کم باشد..
    فقط انگار که از قصه کسی کم شده است!
    داستان ها را عوض کردند شاید، راستش...
    من که گویم آدم هم از عشق، آدم شده است!
    مثلا شاید که فرهاد مثلِ تو عاشق نبود...
    عشقشان از سویِ شیرین، سخت و محکم شده است..
    داستانِ حاتمِ طایی شنیدم، در دلم..
    گفتم این حاتم هم از عشق، حاتم شده است!
    شایدم این قصه ها را بد رساندند به ما...
    از غصه ی این قصه ها، مغزِ سرم سم شده است.
    فارغ از افسانه و فکر و خیالِ قصه ها
    چه کند حوایی که عاشقِ آدم شده است؟؟؟؟؟؟
    .
    #شاید_این_بار_حوا...
    #رقصانه_ی_آراهانا
    .
    پ.ن: نظرتون چیه؟ شما هم مثلِ من داستان ها رو باور ندارین؟🥺 فکر می کنید اونقدر واقعی و پاک و قشنگ بودن؟😔💔

  •  434  42  15 hours ago